تبلیغات
بانک چشمگیر مقالات ، تحقیق ، رساله و پایان نامه - نگاهی به زندگی انسان دوستانه مادرترزا
پژوهش ها و تحقیق آماده ، انشای آماده ، نوشته آماده برای مدرسه

نگاهی به زندگی انسان دوستانه مادرترزا

نویسنده :ستاره هاشمی
تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-03:47 ق.ظ

مادر ترزا راهبه کاتولیک آلبانیایی و بنیانگذار امور خیریه در هند (1910- 1997) - اگنس گونکسا بوجاکسیو" (مادر ترزا) دختر یک خواربار فروش آلبانیایی در 27 اوت سال 1910 در اسکوپی یوگسلاوی به دنیا آمد.
کشیشان یوگسلاوی که در ناحیه بنگال هندوستان خدمت می کردند، در مورد راهبه هایی به  نام «خواهران لورتو» بسیار سخن می گفتند و اگنس تمایل داشت برای خدمت به آنها بپیوندد. از این رو پس از گفت وگویی با یک مادر روحانی که سرپرست این گروه بود، در سن هجده سالگی برای دوره کارآموزی و فراگیری زبان انگلیسی به کشور ایرلند رفت و در اول دسامبر 1928 پس از سه ماه آموزش با چند دختر جوان دیگر رهسپار هندوستان شد. آنها چند هفته بعد در تاریخ ششم ژانویه به «کلکته» رسیدند; ششم ژانویه روزی است که کلیسای کاتولیک آن را به یادبود دیدار «مجوسیان از عیسای نوزاد و دادن هدایا به او جشن می گیرد. در آن روز کسی نمی توانست حدس بزند که ورود این دختر جوان چه هدیه پرارزشی برای شهر کلکته به شمار می رود.
اگنس در 24 ماه می 1931 و در سن 21 سالگی، نخستین سوگند موقتی خود را مبنی بر فقر پاکدامنی و فرمانبرداری یاد کرد. مدت کوتاهی از این تعهد نگذشته بود که رهسپار شهر دارجلینگ در کوهپایه هیمالیا شد تا در بیمارستانی خدمت کند. در آن جا بود که فقر و تهیدستی مردم، اثر به جای ماندنی بر اندیشه و خدمت او گذاشت. پس از پایان دوره اش در دارجلینگ، دوباره به کلکته بازگشت و سرگرم کار آموزش شد. سرانجام، اگنس در سن 27 سالگی، سوگند و تعهد همیشگی خود را یاد کرد و نام خود را به ترزا تغییر داد. ترزا نام یک راهبه فرانسوی بود که در زندگی کوتاهی که داشت، خدا را با کارهای کوچک روزمره و خسته کننده با کمال خوشی و رضایت خدمت کرده و نام خدمت خود را «طریق کوچک» نامیده بود. خواهر ترزای جوان هم به پیروی از قهرمان خود، روش «طریق کوچک» را در پیش گرفت.
پس از آن به عنوان یک راهبه سوگند خورده در مدرسه «مریم مقدس» که تنها مدرسه کاتولیک کلکته بود سرگرم کار شد. بیشتر دانش آموزان این مدرسه از تبار اروپایی و از خانواده های نسبتا ثروتمند کلکته بودند، اما در همین رفت و آمدها از صومعه به مدرسه بود که با محرومیت ها و فقر و تهیدستی مردم در خیابان های کلکته مواجه شد. رفته رفته می دید که نمی تواند در پشت دیوار های بلند صومعه پنهان شود و عمر خود را در آرامش و سکوت آن جا بسر ببرد. او سخنان عیسی را بسیار جدی می گرفت و چون می دید که عیسی - با گفتن این که «آنچه به یکی از این برادران کوچکتر من کردید به من کرده اید» (متی 25: 40) - خود را با فقرا همسان می داند، او هم می خواست با خدمت به انسان های محروم جامعه خود عیسی را خدمت کند.
خواهران روحانی در صومعه کلکته هر سال یکبار برای تجدید قوا و دعا و تفکر به دارجلینگ سفر می کردند. در راه این سفر (1946)، در هنگام دعا اتفاقی برای خواهر ترزا افتاد که مسیر زندگی و خدمت او را به کلی تغییر داد. وی در مورد این ماموریت ویژه بیان داشت: روزی در یکی از قطارهای محلی نشسته بودم که احساس کردم خدا مرا به محله های کثیف و پرجمعیت می راند، بدین طریق ماموریت جدیدی به من واگذار شد.
خودش می گفت این واقعه در حقیقت، رسالت اندرون رسالت بود. در طی این سفر خدا به روشی ساده، اما در عین حال تکان دهنده، او را برای خدمت به فقیران کلکته فراخوانده بود. اما این رسالت آن چنان هم عملی و بی دردسر نبود. او اکنون مدیر یک مدرسه  شناخته شده و برجسته بود. از این گذشته به صومعه و جماعت مذهبی خود تعهد داشت و نمی توانست و نمی خواست به تعهدات و وظایف خود پشت  پا بزند. از این رو پس از این که در مورد این موضوع دعا کرد آن را با کشیشی که مورد اعتمادش بود در میان گذاشت و قرار شد وی در فرصتی مناسب آن را با اسقف اعظم در میان بگذارد و نظر او را جویا شود.
خواهر ترزا این تصمیم را با آرامی و خوشی پذیرفت و بر این باور بود که اگر این ندا و الهام از سوی خدا بوده است، بدون شک عملی خواهد شد. سرانجام پس از حدود دو  سال انتظار اجازه نامه ای به دستش رسید که با آن می توانست به عنوان یک راهبه در محیط خارج از صومعه خدمت کند، اما می بایست پیمان فقر و پاکدامنی و فرمانبرداری را وفادارانه پاس دارد. خواهر ترزا در مورد جدا شدن از صومعه گفت: ترک صومعه لورتو برای من از ترک خانواده ام دشوارتر بود و قربانی بیشتری می نمود، اما کاری بود که باید انجام می شد. این فراخوان، رسالت من بود و می دانستم که باید بروم. تنها چیزی که نمی دانستم این بود که چگونه به هدف برسم!
روزی که خواهر ترزا صومعه را ترک گفت، به جای لباس رسمی راهبه ها با مدل اروپایی، یک ساری ساده سفید با حاشیه آبی پوشیده بود که همه زنان فقیر بنگالی می پوشیدند. لباسی مناسب با خدمت و زندگیش در خیابان ها و محله های کثیف و فقیر کلکته!
او کلبه کوچکی را در منطقه فقیرنشین «موتی جهیل» کلکته برای زندگی پیدا کرد. در آن محله  محروم و با دیدن بچه های ولگرد و تهیدست به این فکر افتاد که برای آنها مدرسه ای برپا کند.
او می دانست که خواندن و نوشتن، کلید زندگی بهتر برای آنها به شمار می رود. در عین حال، این کار فرصتی به او می داد که اصول ابتدایی بهداشت را به آنها بیاموزد. از این رو زمین متروکی را پیدا کرد و از کسی خواست که علف های آن را بزند و سرگرم کار شد! نه میزی بود و نه صندلی و نه تخته سیاه! تنها شماری کودک مشتاق و آموزگاری مشتاق تر که با چوبی بر روی شن ها الفبا را به آنها می آموخت. شمار بچه ها زیاد شد و او دست تنها و در فقر به خدمت فروتنانه خود ادامه می داد. مادر ترزا می دانست که تنها راه برای درک نیاز های بینوایان این است که خودش هم فقیر باشد و تنها راه برای این که او را بپذیرند این بود که یکی از خودشان بشود.
به تدریج چند نفر از خواهران روحانی و شاگردان گذشته اش به او پیوستند و یکی از دوستانش به نام مایکل گومز، طبقه دوم منزلش را در اختیار آنها گذاشت. مایکل گومز بر این باور بود که وجود خواهر ترزا در زیر بام خانه اش، یک برکت الهی است.
نیاز ها زیاد بود و فقر و بدبختی از هر گوشه بیداد می کرد. خواهر ترزا فروتنانه بیان می دارد: برای سنجش اولویت ها هیچ نقشه ای نمی کشیدیم; به محض این که درد و بدبختی را در جایی می دیدیم، کاری را آغاز می کردیم و خدا به ما نشان می داد که چه باید کرد.
خواهر ترزا و همراهانش از هر روشی برای کمک به تهیدستان بهره می گرفتند. مثلا برای سیر کردن فقرا، غذا های اضافی سازمان های خیریه هر ناحیه را جمع کرده و به گرسنگان می دادند. ساعات کار آنها حد و مرزی نداشت و تا زمانی که می توانستند روی پا بایستند خدمت می کردند.
وظایف آنها هم حد و مرزی نداشت، از هیچ کاری ابا نداشتند و مراقبت از افراد در حال مرگ و بچه های ولگرد و مریض را وظیفه ی خود می دانستند. آنها به کسانی خدمت می کردند که هیچ کس دیگر برایشان ارزشی قائل نبود. برای آنها هر انسانی با وجود مریضی و کثیفی و معیوب بودن، اهمیت داشت. بچه های دور انداخته شده در زباله، زنان جوان با بچه های نامشروع پیران به حال خود رها شده در انتظار مرگ و رانده شدگان جامعه برای آنها بی نهایت ارزشمند بودند. مادر ترزا می گفت: هنگامی که فقیری از گرسنگی می میرد به این دلیل نیست که خدا از او بی خبر مانده است، بلکه از آن رو است که ما از رفع نیاز های آن شخص سر باز زده ایم...
در آن زمان در خیابان های کلکته 200 هزار نفر بی خانمان زندگی می کردند. بسیاری از آنها مبتلا به بیماری های عفونی و خطرناک و در حال مرگ بودند. روزی مادر ترزا زنی را در کنار جوی خیابان یافت که آنقدر ضعیف و بی حرکت به گوشه ای افتاده بود که موش ها و مورچه ها بدن او را جویده بودند. مادر ترزا او را بغل کرد و تا نزدیک ترین بیمارستان با خود برد. کارکنان بیمارستان از پذیرفتن او سر باز زدند. اما مادر ترزا آن قدر آن جا ایستاد تا بیمارستان تختی به آن زن بینوا داد. سال ها بعد وقتی از او پرسیدند که تلاش کوچک تو برای رسیدگی به این فلاکت بزرگ به کجا رسید؟ پاسخ داد:
اگر من آن روز آن زن را از جوی خیابان برنداشته بودم، امروز هزاران انسان برای یاری به فقرا به کمک من نمی شتافتند.
این نیاز باعث شد که در سال 1952 خانه ای برای بیماران در حال مرگ بنا کنند که آن را «نیرمال هیریدی» نامیدند; یعنی خانه قلب پاک. این مرکز در نزدیکی معبد کالی (الهه تخریب) قرار داشت.
در سال 1962 خواهر ترزا تابعیت هندوستان را پذیرفت و بنیاد خیریه مبشرین نیکوکاری او از سوی کلیسای کاتولیک به رسمیت شناخته شد و کنیه او از خواهر ترزا به مادر ترزا تغییر یافت.
برای آنها بچه های یتیم و سر راهی، قشر مهمی از جامعه به شمار میآمدند. آنها بچه ها را از خیابان ها به خانه کوچکی که برای این کار در نظر گرفته بودند، می بردند و از آنها پرستاری و مراقبت می کردند. بسیاری از این کودکان بسیار کوچک و ضعیف و مریض بودند و با همه کوشش و تلاش خواهران، باز هم امیدی برای زنده ماندنشان نبود. اما مادر ترزا بر این باور بود که آنها دست کم برای چند ساعت کوتاه در زندگی شان طعم محبت و ملایمت را خواهند چشید.
ثروتمندان و حتی تهیدستانی که وضع بهتری نسبت به بینوایان کلکته داشتند، به آنها کمک می کردند. برای نمونه، در سال 1973 میلادی یک ساختمان را که پیش تر برای آزمایش های شیمیایی به کار می بردند به او هدیه کردند. او این مکان را هدیه محبت نامید. فقیران کلکته برگ های خالی و سبز نارگیل و کاغذ های دور ریخته شده را جمع آوری می کردند و به این مکان می آوردند و زنان و مردان فقیر و بی چیز از آنها حصیر، طناب، کیف و پاکت ساخته و از این راه امرار معاش می کردند.
در کلکته صد ها نفر مبتلا به بیماری جذام بودند; این افراد را- که از سوی اجتماع و خانواده مطرود بودند- نمی شد به خانه هایی که برای مراقبت و پرستاری بینوایان دایر شده بود انتقال داد. از این رو درمانگاه های سیاری برای کمک به جذامیان تشکیل داده شد و خواهران هر هفته به ناحیه ای برای عیادت و پرستاری جذامیان فرستاده می شدند تا این که در یک زمین متروکه در تیتاگارا، درمانگاهی موقتی برای درمان جذامیان برپا نمودند و هزاران جذامی در آن مداوا شدند.
در ازای خدمات و کار های بزرگ مادر ترزا، گروه های گوناگون و دولت ها به او مدال ها و جوایز بسیاری اهدا نمودند و در سال 1979 جایزه  صلح نوبل به او داده شد. جالب توجه این که هنگام دریافت نوبل چنین بیان نمود که: من به نام یک فقیر این جایزه را دریافت می کنم.
وی در پایان مراسم از برپایی میهمانی ویژه جلوگیری به عمل آورد و خواهان خرج هزینه های آن برای نیازمندان گردید.
مادر ترزا در پنجم سپتامبر 1997 در سن 87 سالگی در دفتر مرکزی جماعت مذهبی خود درگذشت. با پخش این خبر، اندوه فراوانی سراسر شهر کلکته را فراگرفت. هزاران نفر به دفتر مرکزی شتافتند تا چهره او را برای آخرین بار ببینند و ادای احترام کنند. او در سیزدهم سپتامبر در شهر کلکته به خاک سپرده شد. در تمام ادیان الهی از او به عنوان یک قدیسه یاد کرده اند.  وی در سال 2003 از سوی پاپ ژان پل دوم آمرزیده شناخته شد. به قول سخنی از حکیم ارد بزرگ : مهربان باش تا جاودانه شوی .
در چهره او با آن قد خمیده همواره سادگی فقیرترین انسان ها مشاهده می شد و با وجود برخورداری از شهرت بسیار، نه سخنران و نه نظریه پرداز بود. چهره تابناک وی با چین و شکن های بسیار، پژواک رویارویی با انسان های تیره روز اماکنی همچون بوپال، بیروت، چرنوبیل، منطقه  زلزله زده آمریکا، ساکنین سیاهپوست آمریکای جنوبی و آسایشگاه ایدز شهر نیویورک بود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ameblo.jp
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:11 ق.ظ
Hello! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing several
weeks of hard work due to no back up. Do you have any solutions to protect against
hackers?
What is the Ilizarov method?
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:45 ق.ظ
If you would like to get a great deal from this article then you have
to apply these methods to your won weblog.
sandrasliman.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
Today, while I was at work, my cousin stole my apple ipad and tested
to see if it can survive a 25 foot drop, just so
she can be a youtube sensation. My apple ipad is now destroyed and she
has 83 views. I know this is entirely off topic but I had to
share it with someone!
How can we increase our height?
شنبه 14 مرداد 1396 09:37 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and opening a brand new scheme
in our community. Your web site provided us with helpful info to work on. You've
performed an impressive task and our entire neighborhood might be grateful to you.
manicure
یکشنبه 20 فروردین 1396 02:07 ق.ظ
Hi there everyone, it's my first visit at this
web page, and post is truly fruitful designed for me, keep up posting such posts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر