تبلیغات
بانک چشمگیر مقالات ، تحقیق ، رساله و پایان نامه - چیستی انسان، پرسش و فلسفه در جهان امروز
پژوهش ها و تحقیق آماده ، انشای آماده ، نوشته آماده برای مدرسه

چیستی انسان، پرسش و فلسفه در جهان امروز

نویسنده :ستاره هاشمی
تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-04:03 ق.ظ


چیستی انسان، پرسش و فلسفه در جهان امروز
فلسـفه‌ چیست‌؟
دكتر رضا داوری‌ اردكانی ـ رئیس فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران/بخش دوم


عقل‌ مشترك‌ یا عقل‌ جزوی‌ حد خود را دارد و در امر معیشت‌ حاكم‌ است؛، اما اگر پا از گلیم‌ خود فراتر گذارد عاجز و ناتوان‌ است‌ و اگر به‌ این‌ عجز پی‌ نبرد، ای‌ بسا كه‌ معیشت‌ مختل‌ می‌شود. چرا عقل‌ معاش‌ ملاك‌ حكم‌ در باب‌ فلسفه‌ و به‌طور كلی‌ تفكر شده‌ است‌؟ زیرا آنچه‌ در دورة‌ جدید اصالت‌ دارد، معیشت‌ و بهبود امر معاش‌ است‌ و چون‌ عقل‌ جزوی‌ متصدی‌ بهبود معیشت‌ شده‌ است‌، آن‌ را عین‌ عقل‌ می‌دانند و حال‌ آنكه‌ عقل‌ معاش‌ مدد از عقل‌ دیگری‌ می‌گیرد كه‌ اگر آن‌ عقل‌ نبود، عقل‌ معاش‌ هم‌ ظاهر نمی‌شد و هیچ‌ بود. پس‌ در مقابل‌ متجددان‌ كه‌ مدعی‌ كشف‌ حدود علم‌ بشر و امكانات‌ وجود او هستند، می‌توان‌ گفت‌ كه‌ اینها هم‌ حد عقل‌ معاش‌ را نمی‌شناسند و نمی‌دانند كه‌ این‌ عقل‌ اگر در امور معاش‌ بیناست،‌ در عوالم‌ دیگر كور است‌. شناختن‌ كوری‌ عقل‌ معاش‌ تجاوز از حد است؛‌ اما چنان‌ نیست‌ كه‌ هر آنچه‌ با روشهای‌ علمی‌ جدید قابل‌ اثبات‌ نباشد، بی‌وجه‌ و بی‌معنی‌ باشد. پیداست‌ كه‌ وقتی‌ به‌ شناسایی‌ علمی‌ به‌ معنی‌ جدید اصالت‌ داده‌ شود، دیگر فلسفه‌ مقامی‌ ندارد و اگر هم‌ چیزی‌ به‌ نام‌ فلسفه‌ اثبات‌ شود، در حقیقت‌ فلسفه‌ نیست‌.

فی‌المثل‌ برتراند راسل‌ كه‌ فلسفه‌ و علم‌ جدید را در عرض‌ هم‌ قرار می‌دهد، رأی‌ او مبتنی‌ بر این‌ اساس‌ است‌ كه‌ علم‌ حاصل‌ عقل‌ مشترك‌ و عقل‌ جزوی‌ است‌ و جز این‌ عقلی‌ وجود ندارد. راسل‌ فلسفه‌ را به‌ این‌ معنی‌ مقدمة‌ علم‌ می‌داند كه‌ بسیاری‌ از احكام‌ علمی‌ ابتدا در فلسفه‌ عنوان‌ می‌شود و حدسهای‌ فلاسفه‌ ممكن‌ است‌ بر اثر پژوهشهای‌ اهل‌ علم‌ اثبات‌ یا رد شود. اگر حدسهای‌ اهل‌ فلسفه‌ اثبات‌ شود، در عداد قوانین‌ علمی‌ درمی‌آید و اگر معلوم‌ شود كه‌ با احكام‌ و قوانین‌ مسلّم‌ علمی‌ منافات‌ دارد، از اعتبار می‌افتد.

بنابراین‌ نظر، فلسفه‌ در حد ذات‌ خود اهمیت‌ ندارد و علمی‌ نیست‌ كه‌ موضوع‌ و مسائل‌ خاص‌ خود داشته‌ باشد، بلكه‌ نوعی‌ وسعت‌ مشرب‌ و قوت‌ حدس‌ است‌ كه‌ بزرگان‌ اهل‌ علم‌ دارند. پس‌ فلسفه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ به‌ طرح‌ فرضیه‌های‌ علمی‌ مدد می‌رساند، مهم‌ است‌. راسل‌ تاریخ‌ علم‌ و فلسفه‌ را هم‌ با این‌ نظر تفسیر می‌كند و فلسفه‌ را صورت‌ ناقص‌ یا صورت‌ ثابت‌ نشدة‌ علوم‌ می‌داند و می‌گوید به‌ تدریج‌ قواعد و احكام‌ علمی‌ از حدود فلسفه‌ خارج‌ شده‌ و عنوان‌ علم‌ پیدا كرده‌ است‌. در این‌ قول‌، علم‌ جدید و عقل‌ جزوی‌ مطلق‌ انگاشته‌ شده‌ و تمام‌ انواع‌ شناسایی‌ و حتی‌ تفكر با علم‌ تحصلی‌ قیاس‌ شده‌ است‌.2

فلسفه‌ در ادوار تاریخ‌

آیا فلسفه‌ صورت‌ خاص‌ یكی‌ از ادوار تاریخ‌ است‌ و صرفاً تعلق‌ به‌ یك‌ دورة تاریخی‌ دارد؟ برخلاف‌ اینكه‌ بعضی‌ تصور كرده‌اند، انسان‌ حیوان‌ مابعدالطبیعی‌ نیست‌ و از ابتدا اهل‌ فلسفه‌ نبوده‌ است‌. آغاز تاریخ‌ فلسفه‌ در قرن‌ پنجم‌ قبل‌ از میلاد است‌ و اولین‌ فیلسوفان‌، یونانی‌ بوده‌اند. این‌ سخن‌ را در این‌ چند سال‌ چند بار به‌ مناسبت‌ گفته‌ و نوشته‌ام‌ و اگر روشن‌ نشده‌ است‌ و موجب‌ تعجب‌ می‌شود، در ضمن‌ بحث‌ در معنی‌ فلسفه‌ باید روشن‌ شود كه‌ غرض‌ اصلی‌ این‌ نوشته‌ هم‌ همین‌ است؛ ولی‌ فعلاً باید رسیدگی‌ شود كه‌ آیا فلسفه‌ اختصاص‌ به‌ دوره‌ای‌ از تاریخ‌ بشر دارد و چنان‌ است‌ كه‌ قبل‌ از آن‌ دوران‌ فلسفه‌ نبوده‌ و چون‌ آن‌ دوران‌ تمام‌ شده،‌ تاریخ‌ فلسفه‌ هم‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ است‌.

وقتی‌ پرسش‌ به‌ این‌ صورت‌ مطرح‌ شود، جوابهای‌ مختلف‌ می‌تواند داشته‌ باشد و حتی‌ طوایف‌ مختلف‌ می‌توانند به‌ آن‌ پاسخ‌ آری‌ یا نه‌ بدهند و از این‌ نه‌ و آری‌ مقاصد مختلف‌ داشته‌ باشند؛ چنان‌ كه‌ ممكن‌ است‌ جواب‌ داده‌ شود كه‌ دورة‌ فلسفه‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ و علم‌ جدید هم‌ كه‌ ریشه‌ در فلسفة جدید دارد، صورتی‌ از صور تمامیت‌ یافتة فلسفه‌ است‌ و تفكر آینده‌ دیگر فلسفه‌ نخواهد بود. به‌ یك‌ معنی‌ دیگر هم‌ می‌توان‌ دورة فلسفه‌ را تمام‌ شده‌ دانست؛، چنان‌ كه‌ فی‌المثل‌ اوگوست‌ كنت‌ قائل‌ بود كه‌ دورة فلسفه‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ و بشر وارد دورة علم‌ تحصلّی‌ شده‌ است‌. مطابق‌ این‌ رأی‌ دورة فلسفی‌ را به‌ قیاس‌ با دورة علم‌ تحصلی‌ باید سنجید. فلسفه‌ و علم‌ دو سنخ‌ شناسایی‌ نیست،‌ بلكه‌ اولی‌ شناسایی‌ ناقص‌ است‌ و بر مبادی‌ درست‌ استوار نشده‌ و روش‌ درست‌ ندارد؛ اما علم‌ تحصلی‌ با روش‌ درست‌ متحقق‌ می‌شود، منتهی‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ تاریخ‌ بشر سیر از نقص‌ به‌ كمال‌ است‌، دورة فلسفه‌ نسبت‌ به‌ دوره‌ای‌ كه‌ در آن‌ احكام‌ الهی‌ اصل‌ بود نوعی‌ كمال‌ داشت‌ كه‌ نسبت‌ به‌ دورة علمی‌ كه‌ بعد از آن‌ آمد ناقص‌ است‌.

این‌ نظر با آنچه‌ تحصلی‌های‌ منطقی‌ جدید در باب‌ فلسفه‌ می‌گویند، از این‌ حیث‌ موافقت‌ دارد كه‌ فلسفه‌، علم‌ تحصلی‌ نیست،‌ بلكه‌ مقدمة رسیدن‌ به‌ علم‌ است؛. منتهی‌ تحصلی‌های‌ منطقی‌ كمتر اعتنایی‌ به‌ تاریخ‌ دارند و حتی‌ گذشتگان‌ را ملامت‌ می‌كنند كه‌ چرا با روشهای‌ علمی‌ به‌ پژوهش‌ نپرداخته‌اند و حال‌ آنكه‌ اوگوست‌ كنت‌ و اتباع‌ او آغاز دورة علم‌ تحصلی‌ را از قرن‌ نوزدهم‌ می‌دانند و می‌گویند قبل‌ از آن‌ تفكر الهی‌ و فلسفی‌ بر تاریخ‌ بشر غالب‌ بوده‌ است‌.

در باب‌ ادوار سه‌ گانة تاریخ‌ كه‌ كنت‌ به‌ آن‌ قائل‌ است،‌ احتیاج‌ به‌ تفصیل‌ نیست‌. نكتة مهمی‌ كه‌ باید در این‌ مسئله‌ روشن‌ شود، این‌ است‌ كه‌ او هر یك‌ از این‌ سه‌ دوره‌ را دارای‌ صورتی‌ می‌داند و یكی‌ از این‌ صورتها، تفكر فلسفی‌ است‌. او نمی‌گوید كه‌ در دورة جدید فلسفه‌ نیست،‌ بلكه‌ معتقد است‌ كه‌ چون‌ فلسفه‌ صورت‌ غالب‌ نیست،‌ منشأ اثری‌ هم‌ نیست‌؛ و البته‌ نسبت‌ به‌ تاریخی‌ كه‌ در آن‌ فلسفه‌ صورت‌ غالب‌ بوده‌ است،‌ نظر خوشی‌ ندارد. شاید بتوان‌ از فحوای‌ كلامش‌ استنباط‌ كرد كه‌ از فلسفه‌ بیزار است‌؛ ولی‌ آنچه‌ برای‌ او مهم‌ است،‌ این‌ است‌ كه‌ با آمدن‌ دورة علم‌ تحصلی‌، بشر از مابعدالطبیعه‌ نجات‌ می‌یابد.

هگل‌ گفته‌ بود كه‌ فلسفة گذشتگان‌ به‌ مسائل‌ دورة جدید جواب‌ نمی‌دهد و او بود كه‌ برای‌ اولین‌ بار مسئلة پایان‌ یافتن‌ فلسفه‌ را مطرح‌ كرد؛ اما علم‌ تحصلی‌ را جانشین‌ فلسفه‌ نمی‌دانست‌. فویرباخ‌ ـ شاگرد هگل ـ‌ هم‌ كه‌ علم‌ جدید را صورت‌ تاریخ‌ معاصر خود نمی‌دانست‌، مطلب‌ صورت‌ تاریخ‌ را به‌ نحو موجه‌تری‌ بیان‌ كرده‌ است‌. اوگوست‌ كنت‌ می‌خواست‌ به‌ علم‌ صفات‌ دیانت‌ بدهد؛ اما فویرباخ‌ كوشید كه‌ این‌ شأن‌ به‌ فلسفه‌ داده‌ شود. او معتقد بود كه‌ مقام‌ خدا را به‌ انسان‌ باید داد. فلسفه‌ای‌ كه‌ او می‌گوید، موافق‌ با لامذهبی‌ عصر جدید است‌. این‌ صورت‌ بورژوازی‌ و تاریخ‌ جدید است‌ كه‌ در آن‌ به‌ قول‌ فویرباخ‌ بی‌ایمانی‌ جانشین‌ ایمان‌ شده‌ و عقل‌ جای‌ وحی‌ و كتاب‌ الهی‌ را گرفته‌ و سیاست‌، شأن‌ دیانت‌ و كلیسا پیدا كرده‌ و زمین‌ به‌ جای‌ آسمان‌ اعتبار یافته‌ و كار، شأن‌ عبادت‌ یافته‌ و فقر مادی‌ دوزخ‌ شده‌ و بشر لامذهب‌ به‌ جای‌ آدم‌ معتقد به‌ مسیحیت‌ نشسته‌ است‌.

فویرباخ‌ از این‌ پیشامد خوشحال‌ است‌. اگر در رأی‌ فویرباخ‌ به‌ جای‌ سیاست‌، علم‌ تحصلی‌ بگذاریم‌، در آن‌ صورت‌ فویرباخ‌ و اوگوست‌كنت‌ لااقل‌ در غرض‌ و مقصود كلی‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ می‌شوند و هر دو می‌خواهند از مابعدالطبیعه‌ بگذرند. برای‌ هر دوی‌ آنها تاریخ‌، تاریخ‌ سیر بشر به‌ مقام‌ خدایی‌ و احراز علم‌ و قدرت‌ و حیات‌ الهی‌ به‌ وسیلة انسان‌ است؛. منتها‌ برای‌ اوگوست‌ كنت‌ اگر فلسفة شأنی‌ دارد، از جهت‌ آن‌ است‌ كه‌ باید ره‌آموز باشد، و در نظر فویرباخ‌ فلسفه‌ ره‌آموز سیاست‌ است‌. خلاصه‌ اینكه‌ فلسفه‌ به‌ معنی‌ مابعدالطبیعه‌ به‌ گذشتة بشر و به‌ دوران‌ قبل‌ از علم‌ تحصلی‌، یا به‌ قولی‌ به‌ دوره‌ای‌ قبل‌ از اینكه‌ بشر به‌ مقام‌ خود، خودآگاهی‌ پیدا كند تعلق‌ دارد.

طریق‌ نادرست‌ در پژوهش

مطلب‌ دیگر كه‌ به‌ نحوی‌ می‌تواند با مطلب‌ بالا ارتباط‌ پیدا كند، این‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ حاصل‌ اتخاذ طریق‌ نادرست‌ در پژوهش‌ است‌ و از وقتی‌ كه‌ بشر راه‌ درست‌ را بداند به‌ مابعدالطبیعه‌ نیازی‌ ندارد. به‌ این‌ مطلب‌ در جای‌ خود خواهیم‌ پرداخت‌. فعلاً این‌ نكته‌ باید روشن‌ شود كه‌ آیا فلسفه‌ با چه‌ وضع‌ تاریخی‌ مناسبت‌ دارد؟ بعضی‌ گفته‌اند كه‌ فلسفه‌ تابع‌ تاریخ‌ علوم‌ است‌ و بسته‌ به‌ اینكه‌ علوم‌ تحصلی‌ در چه‌ مرتبه‌ و مرحله‌ای‌ بوده،‌ فلسفه‌های‌ متناسب‌ با آن‌ مراتب‌ و مراحل‌ پدید آمده‌ است؛، چنان‌ كه‌ فلسفة دكارت‌ مناسب‌ با ریاضیات‌ و فیزیك‌ عصر اوست‌ و كانت‌ نظر به‌ فیزیك‌ نیوتن‌ داشته‌ است‌ و فلسفه‌های‌ حیوی‌ با بسط‌ علم‌ زیست‌شناسی‌ رونق‌ یافته‌ و در عصر حاضر، با پیشرفت‌ تاریخ‌ و علوم‌ انسانی‌، بشر و تاریخ‌ او مدار فلسفه‌ شده‌ است‌.

این‌ قول‌ در ظاهر متضمن‌ نفی‌ و رد و تحقیر فلسفه‌ نیست؛، اما در صورت‌ كلی‌تر آن‌ فلسفه‌ بالصراحه‌ نسبت‌ به‌ امور روزمره‌ و شناسایی‌ مناسبْ با آن‌، امر ثانوی‌ می‌شود. بر طبق‌ این‌ نظر، فلسفه‌ در مراحل‌ انحطاط‌ ظاهر می‌شود و هرگز قومی‌ كه‌ رو به‌ پیشرفت‌ است‌ و عالم‌ و آدم‌ را تغییر می‌دهد، به‌ فلسفه‌ اعتنایی‌ ندارد. مدعیان‌ این‌ قول‌ شاهد می‌آورند كه‌ فلسفه‌ یونانی‌ بعد از جنگهای‌ پلوپونز و در دوران‌ از هم‌ پاشیدن‌ مدینه‌های‌ یونانی‌ به‌ وجود آمده‌ و در اسكندریه‌ هم‌ آخرین‌ سعی‌ و جنبش‌ فلسفی‌ و كلامی‌ با انحطاط‌ یونانیت‌ همراه‌ بود‌. در روم‌ هم‌ فلسفه‌ در دوران‌ انحطاط‌ جمهوری‌ اهمیت‌ یافت‌ (این‌ سه‌ مورد را هگل‌ در مقدمة درسهای‌ تاریخ‌ فلسفه‌ ذكر كرده‌ است‌.) و در عصر جدید، بسط‌ فلسفة فرانسه‌ در قرن‌ هجدهم‌ نشانة پایان‌ یافتن‌ رژیم‌ قدیم‌ است‌. درمورد اوج‌ فلسفة آلمانی‌ از زمان‌ لایب‌ نتیس‌ تا هگل‌ ، ماركس‌ گفته‌ است‌ كه‌ این‌ امر مربوط‌ به‌ فقر آلمان‌ و انحطاط‌ آن‌ پس‌ از جنگهای‌ داخلی‌ است‌ و عقب‌ افتادگی‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ آن‌ نسبت‌ به‌ انگلستان‌ و فرانسه‌ را در فلسفه‌ باید جست‌. پس‌ فلسفه‌ كه‌ ایدئولوژی‌ هر عصری‌ است‌ و از وضع‌ موجود دفاع‌ می‌كند، همواره‌ محافظه‌كار و ارتجاعی‌ است‌. افلاطون‌ مدینة فاضله‌ خود را در دورة انحطاط‌ مدینه‌های‌ یونانی‌ از روی‌ نمونة مدینة قدیم‌ آتن‌ ساخته‌ و سنت‌ آگوستین‌ در دورة ضعف‌ و انحطاط‌ مردم‌ و در آغاز قرون‌ وسطی‌ طرح‌ مدینة خود را درانداخته‌ است‌. این‌ مدعیات‌ از جهات‌ مختلف‌ سست‌ و قابل‌ ایراد است‌.

هیچ‌ فلسفه‌ای‌ از علم‌ تجربی‌ و تحصلی‌ استنتاج‌ نشده‌ است‌ و مناسبت‌ فلسفة دكارت‌ با فیزیك‌ گالیله‌ و آرای‌ كانت‌ با فیزیك‌ نیوتن‌ و فلسفه‌های‌ حیوی‌ با پژوهشهای‌ زیست‌شناسی‌ و.. گرچه‌ به‌ اعتباری‌ نادرست‌ نیست‌، اما بیان‌ این‌ مناسبت‌ با نظر سطحی‌ در احوال‌ فیلسوف‌ و وضع‌ علم‌ زمانه‌ ممكن‌ نیست‌. البته‌ دكارت‌ ریاضیدان‌ بوده‌ و در فیزیك‌ و جهان‌ شناسی‌ آرایی‌ شبیه‌ به‌ آرای‌ گالیله‌ داشته‌ و كانت‌ از نیوتن‌ با تجلیل‌ و احترام‌ نام‌ می‌برده‌ و فیلسوفان‌ حیوی‌ مذهب‌ متأخر به‌ آثار زیست‌شناسان‌ توجه‌ داشته‌اند و به ‌طور كلی‌ هر فیلسوفی‌ به‌ وضع‌ علوم‌ زمان‌ خود توجه‌ دارد. اما از این‌ توجه‌ چگونه‌ می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ كه‌ فلسفه‌ تابع‌ علوم‌ تحصلی‌ است‌؟ حتی‌ به‌ فرض‌ اینكه‌ تناسبی‌ میان‌ وضع‌ علوم‌ و فلسفه‌ وجود داشته‌ باشد، چگونه‌ می‌توان‌ فلسفه‌ را تابع‌ بسط‌ علوم‌ دانست‌ و مگر مدعیان‌ احیاناً نمی‌گویند كه‌ فلسفه‌ مانع‌ پیشرفت‌ علم‌ شده‌ است‌؟

بسیار شنیده‌ایم‌ كه‌ می‌گویند ارسطو دو هزار سال‌ بشر را وادار به‌ درجا زدن‌ كرده‌ و مانع‌ ترقی‌ علم‌ شده‌ است‌. حتی‌ اگر با تفسیر سطحی‌ دیالكتیك‌ هگل‌ و ماركس‌ بگویند كه‌ فلسفه‌ و علوم‌ در یكدیگر تأثیر متقابل‌ دارند، این‌ مشكل‌ باقی‌ می‌ماند كه‌ اگر فلسفة ارسطو ناشی‌ از علوم‌ زمان‌ اوست‌، از كجا واجد این‌ قدرت‌ شده‌ كه‌ مدتها جلوی‌ بسط‌ علوم‌ را گرفته‌ است‌؟3

اما اینكه‌ نوعی‌ مناسبت‌ میان‌ علوم‌ و وضع‌ فلسفه‌ هست،‌ جای‌ انكار ندارد؛ ولی‌ این‌ مناسبت‌ را به‌ نسبت‌ منطقی‌ علت‌ و معلولی‌ نمی‌توان‌ تحویل‌ كرد؛ زیرا نه‌ قواعد و قوانین‌ علمی‌ از احكام‌ فلسفه‌ استنتاج‌ می‌شود و نه‌ بر مبنای‌ علم‌ می‌توان‌ فلسفة جدی‌ ساخت‌. مع‌ذلك‌ اگر بخواهیم‌ برای‌ یكی‌ از این‌ دو، تقدم‌ قائل‌ شویم‌ (و این‌ تقدم‌، صرف‌ تقدم‌ زمانی‌ نیست‌)، فلسفه‌ مقدم‌ بر علم‌ است‌، و به‌ خصوص‌ اگر به‌ عصر جدید نظر كنیم‌، فیلسوفان‌ ره‌آموز اهل‌ علم‌ بوده‌اند و اصول‌ اساسی‌ علم‌ جدید را تأسیس‌ كرده‌اند. معمولاً در تاریخ‌ علم‌ گالیله‌ را از جهت‌ پژوهشهای‌ علمی،‌ بزرگ‌ می‌دانند و حال‌ آنكه‌ او اساس‌ علم‌ كمّی‌ را گذاشته‌ و راهی‌ را نشان‌ داده‌ است‌ كه‌ در آن‌ طبیعت‌ به‌ عنوان‌ كمیت‌ اعتبار می‌شود و در نتیجه‌ هر علمی‌ باید صورت‌ ریاضی‌ داشته‌ باشد. هر مناسبتی‌ میان‌ علم‌ و فلسفة جدید فرض‌ شود، خارج‌ از این‌ حدود نیست‌. فلسفة جدید اقتضای‌ بسط‌ شناسایی‌ علمی‌ كمّی‌ تمام‌ موجودات‌، اعم‌ از بی‌جان‌ و جاندار و موجوداتی‌ مانند جامعه‌ و سیاست‌ و تاریخ‌ می‌كند؛ ولی‌ چنان‌ نیست‌ كه‌ علم‌ و فلسفه‌ و فرهنگ‌ سیر كمال‌ و ترقی‌ داشته‌ باشند و برحسب‌ تداوم‌ علوم‌، فلسفه‌ مناسب‌ با مرتبه‌ و مقام‌ علوم‌ پیدا شود. كسانی‌ كه‌ مدعی‌ هستند كه‌ فلسفة كانت‌ با فیزیك‌ نیوتن‌ مناسبت‌ دارد، درمورد این‌ مناسبت‌ چه‌ می‌توانند بگویند و چه‌ می‌گویند؟ بی‌تردید كانت‌ به‌ فیزیك‌ نیوتن‌ نظر داشته‌ است؛‌ اما طرح‌ این‌ پرسش‌ كه‌ چه‌ می‌توانم‌ بدانم‌ و چه‌ باید بكنم‌ و چه‌ امیدی‌ می‌توانم‌ داشته‌ باشم‌، به‌ فیزیك‌ نیوتن‌ مربوط‌ نیست‌. حتی‌ وقتی‌ كانت‌ می‌خواهد بداند كه‌ احكام‌ ماتقدم‌ تركیبی‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌، صرفاً به‌ قوانین‌ علمی‌ نظر ندارد، بلكه‌ با این‌ پرسش‌ با ماهیت‌ ریاضی‌ و فیزیك‌ و مابعدالطبیعه‌، تماس‌ پیدا می‌كند.

می‌دانیم‌ كه‌ بحث‌ در باب‌ موضوع‌ و ماهیت‌ علوم‌ در فلسفه‌ مطرح‌ می‌شود. فی‌المثل‌ فیلسوفی‌ كه‌ در موضوع‌ علم‌ فیزیك‌ یا علم‌ تاریخ‌ پرسش‌ می‌كند، نمی‌تواند به‌ آن‌ علوم‌ نظر نداشته‌ باشد؛ اما آنچه‌ او می‌پرسد، از سنخ‌ مسائلی‌ نیست‌ كه‌ علمای‌ آن‌ علوم‌ مطرح‌ می‌كنند. خلاصه‌ آنكه‌ اگر كسی‌ در مقاصد فلسفة كانت‌ دقت‌ كند، درمی‌یابد كه‌ فلسفة او تابع‌ فیزیك‌ نیوتن‌ نیست‌ و اگر كسانی‌ بوده‌اند كه‌ با نظر به‌ پژوهشهای‌ جدید علمی‌ احكام‌ فلسفی‌ اظهار كرده‌اند، در تاریخ‌ فلسفه‌ شأن‌ چندانی‌ ندارند.4

فلسفه‌ و دوره انحطاط

مطلب‌ دیگر این‌ بود كه‌ فلسفه‌ در دورة انحطاط‌ یك‌ قوم‌ ظاهر می‌شود. اولاً قبل‌ از سوفسطاییان‌ و سقراط‌ و افلاطون‌، هیچ‌ قومی‌ فلسفه‌ نداشته‌ است‌ كه‌ به ‌طور مطلق‌ گفته‌ شود كه‌ وقتی‌ یك‌ قوم‌ در زندگی‌ روزمره‌ دچار ركود می‌شود، به‌ نظر و نظریه‌سازی‌ بازمی‌گردد و فلسفه‌بافی‌ می‌كند. وانگهی‌، پیشرفت‌، یك‌ مفهوم‌ جدید است‌ و در مدینه‌های‌ قدیم‌ تصور پیشرفت‌ در طی‌ زمان‌ وجود نداشته‌ است‌، مگر آنكه‌ گفته‌ شود وقتی‌ نظام‌ امور به‌ هم‌ می‌خورد و جامعه‌ دستخوش‌ انحطاط‌ می‌شود، ممكن‌ است‌ كه‌ جماعتی‌ از اهل‌ نظر به‌ فلسفه‌ رو كنند. البته‌ هر قومی‌ در طی‌ تاریخ‌ خود ادوار نظام‌ و ثبات‌ و آرامش‌ داشته‌ و هر یك‌ از این‌ دورانها به‌ انحطاط‌ رسیده‌ است‌.

اكنون‌ حكم‌ مربوط‌ به‌ تعلق‌ فلسفه‌ به‌ وضع‌ انحطاط‌ را محدود به‌ تاریخ‌ غربی‌ كنیم‌ و ببینیم‌ این‌ حكم‌ تا چه‌ اندازه‌ درست‌ است‌. تصدیق‌ می‌كنیم‌ كه‌ سوفسطاییان‌ و سقراط‌ و افلاطون‌ و ارسطو در پایان‌ دوره‌ای‌ از تاریخ‌ یونان‌ بودند و تفكر فلسفی‌ وقتی‌ آغاز شد كه‌ مدینة قدیم‌ آتن‌ و مدن‌ دیگر یونانی‌ به‌ مرحلة انحطاط‌ رسیده‌ بود. توماس‌ آكوئینی‌ و صدرای‌ شیرازی‌ هم‌ به‌ اعتباری‌ در پایان‌ تاریخ‌ قرون‌ وسطی‌ و در دورة بسط‌ معارف‌ اسلامی‌ بودند. اما از این‌ شواهد با شتابزدگی‌ نتیجه‌ نگیریم‌ كه‌ فلسفه‌ تعلق‌ به‌ انحطاط‌ دارد و تفكر ارتجاعی‌ است‌. در عصر جدید ممكن‌ است‌ فلسفه‌ به‌ ایدئولوژی‌ تبدیل‌ شده‌ و در خدمت‌ حافظان‌ وضع‌ موجود قرار گرفته‌ باشد؛ اما هیچ‌ فیلسوف‌ حقیقی‌ محافظه‌كار و مرتجع‌ نیست‌ و وضع‌ موجود را حفظ‌ نمی‌كند، بلكه‌ آن‌ را نفی‌ می‌كند. شاید مطالعة احوال‌ فیلسوفان‌ هم‌ این‌ رأی‌ را تقویت‌ كرده‌ باشد كه‌ آنها به‌ مسائل‌ عادی‌ زندگی‌ كمتر اعتنا دارند.

بی‌اعتنایی‌ دكارت‌ و امثال‌ او به‌ مسائل‌ عادی‌ و گوشه‌گیری‌ و اعراضش از شهرت‌ ممكن‌ است‌ دستاویز مناسبی‌ برای‌ به‌ كرسی‌ نشاندن‌ این‌ ادعا باشد كه‌ فلاسفه‌ در برج‌ عاج‌ خود به‌ تفكر مشغولند و اعتنایی‌ به‌ آنچه‌ در حیات‌ روزمره‌ مورد احتیاج‌ است‌ ندارند. اما دكارت‌ كم‌ و بیش‌ می‌دانست‌ كه‌ چه‌ می‌كرد و چه‌ اثری‌ در تاریخ‌ غرب‌ می‌گذاشت‌ و به‌ این‌ جهت‌، آنقدر صبر و متانت‌ داشت‌ كه‌ ثمر و نتیجة فوری‌ نخواهد. او می‌دانست‌ كه‌ با تغییری‌ كه‌ در اساس‌ تفكر پدید آمده‌ است،‌ همه‌ چیز دگرگون‌ خواهد شد و نیازی‌ نداشت‌ كه‌ مدام‌ با لفظ‌ دگرگونی‌ و تغییر بازی‌ كند.

پی نوشتها:

2. دكتر داوری‌ اردكانی‌، فلسه‌ چیست‌؟ ، تهران‌، پژوهشگاه‌ علوم‌ انسانی‌، 1374، ص‌ص‌ 70-59.

3. مقصودم‌ این‌ است‌ كه‌ طرح‌ این‌ قبیل‌ قضایا درست‌ نیست‌ و گرنه‌ خیلی‌ آسان‌ است‌ كه‌ مثلاً بگویند فلسفة ارسطو موقع‌ طبقة حاكمه‌ را تحكیم‌ كرده‌ است‌.

4. كانت‌ در احكام‌ و قضایا و قوانین‌ علوم‌ دقت‌ كرده‌ و تحقیق‌ كرده‌ است‌ كه‌ این‌ احكام‌ از چه‌ نوع‌ است‌. پیداست‌ كه‌ اگر احكام‌ علمی‌ نبود، پرسش‌ كانت‌ هم‌ مورد نداشت‌. مع‌ذلك‌ پیشرفت‌ فیزیك‌ موجب‌ پیشرفت‌ در فلسفه‌ و باعث‌ پیدایش‌ فلسفة كانت‌ نشده‌ است‌.



نوع مطلب : اندیشه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.