تبلیغات
بانک چشمگیر مقالات ، تحقیق ، رساله و پایان نامه - معرفت زیادی
پژوهش ها و تحقیق آماده ، انشای آماده ، نوشته آماده برای مدرسه

معرفت زیادی

نویسنده :ستاره هاشمی
تاریخ:پنجشنبه 24 تیر 1395-05:24 ق.ظ


معرفت زیادی
الهام شایگان ـ ایوانكی


تا یادم میاد، از این روز متنفر بودم. یک روز پر از اضطراب. ننه خدا بیامرزم می گفت آدمیزاد زود به همه چی عادت می کنه؛ نمی دونم چرا من هنوز عادت نکردم؟...

ــ اااااااکبر ....

باز هم همین صدا. چرا همه چی این قدر تکراری شده؟

ــ ااااکبر... چرا جواب نمیدی؟... حتماً داری باز چرت و پرت می نویسی؟ کاش چندرغاز ارزش داشتن اونا؛ اون وقت وضعیت من این نبود.

بازم غرغر خانم شروع شد. این عادتشه، همیشه غر میزنه. اون اوایلو یادش رفته، می گفت همین که میگم شوهرم نویسنده است برام کافیه. تا خرش از رو پل رد شد، دیگه ما شدیم چرت و پرت نویس!

باز این در کوبیده شد به هم:

ــ باز که نشستی داری می نویسی!

ــ پس چکار کنم؟

ــ خب یه چاره کن. امروز اول برجه، هنوز خواهرزاده ام رو پاگشا نکردم. یخچال مثل جیب جنابعالی خالیه. شیر خشک بچه تموم شده. حتی نون هم تو خونه نیست مرد. تو چقدر بی خیالی! پاشو بگرد دنبال کار. این کاغذ بازی ها و چرند نویسی ها که نشد کار!

همین جوری یکریز حرف می زد. دیگه تحمل حرفاشو نداشتم . این یارانه هامونو هم که نمیریزن باهاش نون بخریم. فقط نون هم که نیست.پول برق، آب، تلفن، گاز، وااای صاحب خونه، شیر خشک بچه.... نه مثل این که باید برم دنبال یه کار دیگه. ما که توی نویسندگی خیری ندیدیم.

کت و شلوارم مثل همیشه اتو خورده است. همون کت و شلوار عروسیمونه که آقام خدا بیامرز واسم خریده. حالا کجا برم دنبال کار؟ میرم پیش ناشر واسه چاپ کتابم. اگه کمکم کنن یکیش هم چاپ بشه، نونم تو روغنه. آره از اونجا شروع می کنم .

ــ سلام آقا، خسته نباشید.

ــ سلام؛ امرتونو بفرمایید.

ــ اومدم واسه چاپ کتابم ....

دیگه نذاشت حرف بزنم.

ــ به به... حالا چقدر میخواین هزینه کنید؟

ــ شما نذاشتین حرفمو تموم کنم. خواستم بگم واسه هزینه اش کمکم کنید؛ اگه فروش کرد که می کنه....

به اینجاش که رسید، دیگه نذاشت حرف بزنم.

ــ برادر من، شما داری کار معنوی می کنی. می دونی چقدر به شما این کار معرفت میده؟ همین بهترین هزینه واسه شماست.

چقدر هم قشنگ حرف می زد. کاملاً گوش دادم و تو ذهنم ضبطش کردم كه واسه اعظم تعریف کنم تا به من افتخار کنه. از انتشاراتی که اومدم بیرون، حس کردم جیبام پر از پول با طعم معرفت شده.

اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بودم که بعداً فهمیدم بهش میگن اعتماد به نفس کاذب؛ مثل آنتن دهی تلفن های همراه.

رفتم سراغ حسین آقا قصاب، واسه عیال گوشت بگیرم، بلكه این خواهرزاده اش رو پاگشا کنه. آخه این چه رسم و رسومیه که ما داریم؟

ــ به به... اکبرآقا؛ چه عجب از این طرفا؟.... چند کیلو بکشم؟...فکر کنم دیگه کتابت چاپ شده و اومدی ولخرجی!

ــ نه بابا، کتاب کجا بود؟

ــ هزاربار بهت گفتم این کاغذ پاره هاتو بیار من ازت می خرم. جون میده واسه پیچیدن گوشت.

جوابشو ندادم، اما پر بیراه هم نمی گفت. اما حیفه این همه معرفت رو بپیچه دور گوشت.

ــ حالا چند کیلو بکشم؟

ــ دو کیلو فکر کنم بس باشه. چقدر میشه؟

ــ قابل شما رو نداره، 40 تومان ناقابل.

دستمو که بردم تو جبیم، تازه یادم اومد که جیبام خالیه. لامصب این معرفت هم باد میندازه تو جیبا، آدم فکر می کنه پول داره.

ــ ببخشید حسین آقا، من پول ندارم اما تا دلت بخواد معرفت دارم. چقدر معرفت بدم خدمتتون؟

حسین آقا از اون نگاه هایی کرد که عاقل ها بر نادان

می کنند و گفت: نه مثل این که تو خل شدی!

به مخم فشار آوردم تا اونایی رو که آقای ناشر گفته بود و من ضبط کرده بودم، به زبون بیارم. حتی یه کلمه اش هم یادم نمونده بود. سرمو انداختم پایین و بیرون

اومدم.

واقعاً این چه معرفتیه که باهاش نمیشه دو کیلو گوشت خرید؟!... رفتم توی صف نونوایی، شاید باهاش نون بدن. اونجا هم نشد. تازه مردم ریختن سرم که چرا پول نداری توی صف وایستادی، وقت مارو گرفتی؟ نزدیک بود کتک هم بخورم.

چقدر بده ثروتی از معرفت داشته باشی و نتونی خرجش کنی. دیگه خسته شدم، رفتم خونه .درو که باز کردم، دیدم صاحب خونه اومده، اعظم هم داشت مثل همیشه حرص می خورد.

اعظم همیشه میگه تنها چیزی که تو خونه واسه خوردن پیدا میشه،همین حرصه. بذار همه حرصارو اعظم بخوره، من همیشه قانعم.

رفتم یه ذره معرفت خرج صاحبخونه کنم که نه گذاشت و نه برداشت، حکم تخلیه رو گذاشت رو میز و رفت. حالا من موندم و یه عالمه معرفت خرج نکرده که نمی دونم باید باهاش چکار کرد؟...



نوع مطلب : ادبیات و هنر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.