تبلیغات
بانک چشمگیر مقالات ، تحقیق ، رساله و پایان نامه - مطالب بهمن 1387
پژوهش ها و تحقیق آماده ، انشای آماده ، نوشته آماده برای مدرسه

شوش؛ شهری خوابیده بر بستر تاریخ

نویسنده :. .
تاریخ:چهارشنبه 30 بهمن 1387-03:01 ب.ظ

شوش؛ شهری خوابیده بر بستر تاریخ



مریم خورسند


رنگی در کار نیست. هوای غبار آلود جنوب، خیابان اصلی شهر و همه ساکنان دیروز و امروزش را در خود بلعیده است. ساکنان شهر شوش می گویند این غبار از سوی عراق می آید. مردم شوش، در سایه گنبد مخروطی کثیر الاضلاع دانیال نبی، ماسک بر صورت، به زندگی خود ادامه می دهند. «موسی» که در خیابان اصلی شهر فلافل فروشی دارد، در حالی که فلافل ها را درون روغن داغ می اندازد، دست به سوی قلعه شوش که فقط سایه یی از آن پیداست، دراز می کند و می گوید؛ «غبار همه جا را گرفته، قرار است مدرسه ها را تعطیل کنند. می گویند این غبار از تردد تانک ها در خاک عراق است. معلوم نیست تا کی باید تاوان پس بدهیم.» موسی فلافل ها را از روغن داغ پس می گیرد و قبل از اینکه درون نان سفید بگذارد، نان را با فوتی محکم، از گرد و خاک پاک می کند. «غبار به همه جا نفوذ کرده.»

خوزستان چند سالی است که با این آلودگی جدید دست و پنجه نرم می کند. اما راه مقابله یی برای آن نیست. گویی مردم این سرزمین در پی تحمل سال ها و شاید قرن ها حوادث گوناگون، به این یکی نیز خو کرده اند. عادتی از سر اجبار. اما با همه غبار پراکنده در شهر، سایه بلند قلعه شوش در پیش روی گنبد شیری دانیال نبی پیدا است. حتی می توان بر بلندای حیاط قلعه شوش ایستاد و شهر بزرگ و پهناور صنعتگران را که اکنون به دشتی سبز بدل شده، تماشا کرد. راهنمایمان می گوید تا همین چند ماه پیش در سرتاسر این محوطه تاریخی، زمین های فوتبال احداث شده بود که با اعتراض دوستداران میراث فرهنگی شوش به نقاط دیگر شهر منتقل شد. او معترض است به تعرض های گوناگون که به محوطه های تاریخی این شهر وارد می شود. اما در کنار حفظ و نگهداری از تمدنی که یک شهر تاریخی تر، روی آن بنا شده، سیاست منصفانه تری برای حفظ واقعی این شهر نیاز است. اگر چه خروج زمین های فوتبال از محوطه تاریخی شهر صنعتگران، قطعی و ضروری محسوب می شود، اما تا چه اندازه جوانانی که تا پیش از این در شهر فقیر از امکانات فرهنگی و ورزشی، اوقات فراغت خود را با بازی در این محوطه می گذراندند، آنقدر توجیه شدند که به سادگی از گذران اوقات فراغت خود چشم بپوشند. چشم پوشی از فرصتی که دیگر نیست، بدون اینکه کینه تلافی این از دست دادن ساده ترین تفریح زندگی شان را داشته باشند. راهنمای ما از نبود امکانات دولتی کافی برای حفظ و نگهداری این شهر تاریخی سخن می گوید، در حالی که همواره در ایران ما فراموش کرده ایم، ساکنان محلی بهترین حافظان محوطه های تاریخی محسوب می شوند. مشروط به آنکه با نقش و جایگاه خود برای این حفظ و نگهداری آشنا باشند.

اینجا تاریخ زندگی می کند

درخت های «کنار» در جای جای شهر شوش پراکنده اند تا در نفس های داغ خورشید حتی در روزهای پایان زمستان، سایبان خوبی برای رهگذران باشد. آخرین روزهای بهمن ماه است. اما آفتاب داغ شوش مجالی برای زمستان و سرما نگذاشته است. بیشتر اهالی شهر شوش یا به کشاورزی مشغول هستند یا در مراکز صنعتی پیرامون شهر از جمله صنایع وابسته به نیشکر کار می کنند. داخل محوطه آرامگاه دانیال نبی شلوغ است. در حیاط پشتی، نمایشگاه صنایع دستی و مواد خوراکی است و زائران سعی دارند دست خالی خارج نشوند. داخل مسجد و زیر سقفی که مقبره دانیال نبی است، آینه کاری ایرانی در حداقل ترین، خود نمایی می کند. داخل مقبره، در چوبی نصب شده، از این حکایت دارد که هنوز دست های تیز تمدن به این آرامگاه نرسیده است. سنگ های سبز و زرد مرمر که گهگاه بدون فرش باقی مانده اند، مجال خوبی برای زائرانی است که در خنکای سنگ، دو رکعت نماز حاجت به جا می آورند. دانیال نبی از پیامبران قوم بنی اسرائیل در قرن هفتم پیش از میلاد است. دانیال در زبان عبری به معنای «خدا حاکم من است» آورده شده است. او به همراه عده یی از قوم یهود در زمان داریوش هخامنشی به ایران مهاجرت کرد و در نهایت در این شهر وفات یافت. از داخل حیاط آرامگاه، قلعه شوش که بر آکروپل بنا شده، خود نمایی می کند. قلعه شوش شاید نخستین پایگاه باستان شناسی ایران باشد. این قلعه به دستور ژاک د مورگان فرانسوی در سال 1897 میلادی و در شمال آکروپل و شبیه قلعه های اروپایی ساخته شد.

«علی بویری منجی» عضو انجمن دوستداران شوش می گوید اسناد و مدارک این قلعه در سال 1383 از سوی دولت فرانسه به ایران تحویل داده شد. اما این قلعه باشکوه، حکم سند تلخی را دارد. تماشای دیوار بیرونی قلعه، باور نکردنی است چرا که باستان شناسان فرانسوی این قلعه را با آجرهای تاریخی حفاری شده از تپه های شوش و هفت تپه ساخته اند. کتیبه ها که هرکدام حکم سندی است و روایت بخشی از تاریخ ایران در لابه لای دیوارهای این قلعه اسیر شده اند. باد و باران و گسترش آلودگی، شتاب برداشته اند تا عمر این کتیبه های اسیر را کوتاه و کوتاه تر کنند. در بخشی از دیوار قلعه نیز به خوبی آثار پرتاب ترکش دیده می شود. دایره یی به قطر دو متر نشان می دهد این قلعه نیز از جنگ دور نبوده است. علی بویری می گوید بعد از این حادثه بود که به سرعت برای آثار باستانی و تاریخی این شهر حریم تعیین کردند تا با ابلاغ یونسکو، عراق اجازه پرتاب خمپاره و موشک را نداشته باشد و همین باعث شد حریم 400 هکتاری تعیین و اعلام شود؛ حریمی حد فاصل رودهای دز و کرخه.

شهر شوش در فاصله 110 کیلومتری اهواز قرار دارد. بر اساس اسناد تاریخی قدمت این شهر به اواخر هزاره پنجم پیش از میلاد باز می گردد که نقطه عطفی در تاریخ شهر نشینی عهد باستان است. اما زمانی رسید که خاستگاه شهر نشینی و یکجا نشینی و تجلی گاه هفت هزار ساله ایران متروکه شد. این شهر که دو هزار و 400 سال پیش مرکز و پایتخت دو امپراتوری بزرگ و متمدن دنیای باستان یعنی ایلام و هخامنشی بوده و در دوره های اشکانی و ساسانی و اسلامی دارای اهمیت فراوانی بود، از رونق افتاد تا 150 سال پیش. «بویری» می گوید؛ کمتر از 200 سال است که این شهر دوباره احیا شده است.

در این شهر جدید که روی شهری تاریخی بنا شده و تکه تکه اش ردی از ایران باستان دارد، سراغ کاخ شائور را می گیرم. اهالی شوش به نام دیگری می خوانندش. در راه رسیدن به کاخ شائور یا کاخ اردشیر از کنار کانال بزرگی می گذریم در کنار محوطه باستانی شهر صنعتگران که قرار بود شعبه تازه یی از هتل لاله در آنجا احداث شود. تماشای بقایای این کاخ که در زمان اردشیر دوم بنا شده و تا مدت ها به عنوان محل اسکان و مقر حکومتی مورد استفاده قرار می گرفت، برای دوستداران صنعت گردشگری که سعی در جلب نظر دو میلیون گردشگر به داخل کشور دارند، خالی از لطف نیست. کاخ شائور با دیوارهای فروریخته، خانه یی در داخل محوطه آن بنا شده که کار تعویض روغنی نیز در آنجا انجام می شود و محل چرای گوسفندان و پاتوق معتادان نیز شده است.

شوش شهر تاریخی و پایتخت دو امپراتوری بزرگ، همانند بسیاری از شهرهای تاریخی دیگر ایران، از حداقل امکانات فرهنگی و تفریحی برخوردار است. تا آنجا که پارک موزه شوش در کنار همه آثار با حفاظ و بی حفاظش، برای جوان تر های این شهر تبدیل به یک پاتوق شده است. زوج های جوان شوش روز های نخستین زندگی خود را در کنار پایه ستون ها و نقش برجسته های دوره هخامنشی و ساسانی می گذرانند. دیوار آجری پارک موزه شوش کوتاه است و رها.

تک نگهبانی در یک شیفت کاری مسوول نگهداری از آثاری است که از مسجد سلیمان و ایذه و دزفول و هفت تپه به این مکان منتقل شده اند. می گویند این موزه، بزرگ ترین موزه از آثار هزاره پیش از میلاد است. آن سوی دیوارهای کوتاه پارک موزه که قرار بود به جزیره اهواز منتقل شود، شهر شاهی قرار دارد با پایه ستون های باقی مانده و فرش سنگ یکپارچه یی که احتمال داده می شود محل نشستن داریوش باشد. بر اساس حفاری های انجام شده بقایای شهر پانزدهم شوش در همین تپه قرار دارد که مربوط به اوایل دوره عیلام است.

شهر شوش دارای دو هتل است برای اسکان مسافرانی که قرار است تاریخ را از نزدیک و در دل شهری که هنوز زنده است و نفس می کشد تماشا کنند. اغذیه فروشی های خیابان اصلی شهر (بلوار امام خمینی) عطر فلافل ها و سمبوسه هایشان مجالی برای حق انتخاب نمی گذارد. سفر به کوچه پس کوچه های شهر، خود سفری متفاوت است. کوچه های آشتی کنان و مردمانی که هنوز همچون گذشتگان، کوچه بخشی از خانه و زندگی شان است. اما این شهر از نداشتن سیستم فاضلاب رنج می برد. نهر میان کوچه ها که به پیچ هر کوچه یی تاب می خورد و پیش می تازد، در تماشای رهگذران برای دیدن سنت و مدرنیته، چنگ می کشد به چشمان آدمی. اینجا شوش است، شهری که روی بخشی از ایران باستان همچنان زندگی می کند.




نوع مطلب : تاریخ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقدی بر افکار بودا

نویسنده :. .
تاریخ:چهارشنبه 30 بهمن 1387-02:58 ب.ظ


نقدی بر افکار بودا

بودایی ها در تعریف آیین خود می گویند ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج آور است . هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد .  درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل میدهد. این حقایق عبارتند از: ۱. به رسمیت شناختن وجود رنج. ۲. اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. ۳. و اینکه بریدن از رنجها دستیافتنی است. ۴. و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد .

برای درک عمق اشتباه آیین بودا چند آموزه از ارد بزرگ در پی می آورم که که تامل بر آنها خود گواه دوری از حقیقت پیروان آیین بودا است :

- زندگی رنج و درد نیست هدیه ایی است برای شاد بودن . مادر گیتی جام زهر بر دهان کودک خویش نمی گذارد چون او می پروراند برای بهروزی و خوشبختی .
- بی پایبندی به نظم در گیتی  ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند.
- زندگی ، پیشکشی است  برای شاد زیستن .

بودایی ها می گویند : آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت میداند: کار حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری بعنوان بیماری رنج در انسانهاست. حقیقت دوم دلبستگیها را بعنوان باعث و بانی این بیماری بازمیشناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام می‌کند که بهبود امکانپذیر است. حقیقت چهارم تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است.

می دانیم که آب سرچشمه ، همیشه زلال تر از رودخانه است حال چطور در آیین بودا انسان از آغاز بیمار نامیده می شود ؟! این به معنای نفی نفس پاکی انسان های بی گناه است آیا بودا می گوید گناهان ما با تولد از زندگی های پیشین همراهمان هست و تا به حقیقت رنج نرسیم پاک نمی شویم ؟!  فاصله آموزهای بودای شرقی با ارد بزرگ ایرانی از آسمان تا زمین است ببینید ارد بزرگ چه می گوید  :

- شادی و بهروزیمان را با ارزش بدانیم ، تن رنجور نیرویی برای ادب و برخورد درست برجایی نمی گذارد .
- آنکه نگاه و سخنش لبریز از شادی ست در دوران سختی نیز ماهی های بزرگتری از آب می گیرد .
- بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند .
- صوفی مسلکان برای آنکه افکار اهریمنی خویش را گسترش دهند می گویند نیاز را باید از بین برد چون نیاز سبب دگرگونی می گردد و دگرگونی از دیدگاه آنان رنج آور است ! حال آنکه هدف آدمی از زیستن پیشرفت و درک زوایای پنهان دانش است .
- بجای گوشه نشینی و خرده گیری باید با ابزار دانش سبب رشد میهن شد و امنیت را برای خود و آیندگان بدست آورد .

بودا خود، آیین خود را مانند قایقی مینامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است. ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق میرساند. آنجاست که شمع تمامی خواهشها و دلبستگیها خاموش می‌شود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا یعنی خاموشی مینامند.

پس کمال مطلوب آیین بودا رسیدن به خاموشی و در واقع بی نیازی فردیست حال اگر این مسئله تعمیق و گسترش یابد این پرسش ایجاد می شود که آیا این افکار ما را آسیب پذیر در مقابل وحشیگری کشورهای استعمار گر و متجاوز نمی کند ؟! . سرزمینی که مردمش به خاموشی رسیده باشند مانند هندوستان که تا همین چندی پیش طعم تلخ استعمار و بردگی را نیز تجربه می کرد در نکبت و زبونی خواهند بود .  به قول ارد بزرگ :

- مردمی که نگاه ملی و آرزوهای خویش را به فراموشی سپرده اند ، همچون بیماران آسیب پذیرند .

از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درکها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری میرسیم و از این دور باطل خارج میشویم .

بزرگترین اشتباه پیروان آیین بودا در این است که آنها سعی دارند افکار تنهایان و ریاضت کشان کوههای هیمالیا را عمومی سازند . باید به آنها گفت ملت ها بی پناه و آسیب پذیرند آنچه آنها را حفظ می کند خموشی و گوشه نشینی و انزوای فردی نیست ، بلکه یگانگی ، دوستی و سعی در جهت پیشرفت دانش و فرهنگ است .

ایران همواره سرزمین عملگرایان و خردمندان بوده است . و خردمند از درون و عمق تنهایی خویش سخن نمی گوید او کلی نگر است نه جزئی نگر ! به گفته ارد بزرگ : ایرانیان پیشرو ، نه در تنهایی خاور گرفتار آمدند و نه در افزون خواهی باختر . آنچه ایرانیان را سربلند و پیش آهنگ نموده  : خردورزی ، راستی و کار است .

پریچهر صالح آبادی


منابع :

آموزههای بودا - سایت آفتاب

کتاب آرمان نامه (حاوی اندیشه های ارد بزرگ ) - وب سایت آرمان نامه




نوع مطلب : اندیشه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قدرت و قهر در فلسفه سیاسی هانا آرنت

نویسنده :. .
تاریخ:سه شنبه 29 بهمن 1387-04:03 ب.ظ

قدرت و قهر در فلسفه سیاسی هانا آرنت

چشم در چشم قدرت



بهرام محیی

مقدمه؛ هانا آرنت اندیشمند آلمانی در سال 1906 در شهر هانوفر زاده شد. در دانشگاه های ماربورگ و فرایبورگ زیر نظر استادانش مارتین هایدگر و کارل یاسپرس فلسفه آموخت و در این رشته دکترا گرفت. با برآمدن هیولای فاشیسم در آلمان، دوره پیگرد و دربه دری نیز آغاز شد و وی را ناچار به دوری از میهن ساخت. آرنت نخست به پاریس گریخت و سپس از آنجا به مهاجرت امریکا رفت. وی در اکثر دانشگاه های امریکا به تدریس فلسفه پرداخت و از خود نوشته های فلسفی- سیاسی باارزشی برجای گذاشت. از میان مهم ترین کتاب های او می توان به «عنصرها و خاستگاه های حاکمیت تام»، «حقیقت و دروغ در سیاست»، «درباره انقلاب» و «قدرت و قهر» اشاره کرد. هانا آرنت در سال 1975 در نیویورک چشم از جهان فروبست.

---

آرنت در شناخته شده ترین رساله فلسفی- سیاسی خود یعنی «قدرت و قهر»، با دقتی کم نظیر و موشکافانه، به بررسی نقش این دو پدیده در زندگی اجتماعی پرداخته است. خود او علت چنین پژوهشی را ناروشنی مفاهیمی چون قدرت و به ویژه قهر می نامد که مضمون آنها در بسیاری از فلسفه های سیاسی معاصر، در ابهام و تاریکی مانده است. وی یادآور می شود موضوع قهر در بررسی های سیاسی و اجتماعی، به ندرت چونان پدیده یی مستقل مورد توجه قرار گرفته است. آرنت علت این امر را در یکسان گیری پدیده های قدرت و قهر می داند که به عقیده وی دو مفهوم کاملاً متفاوت و حتی متقابل اند.

آرنت می نویسد؛ «هنگامی که با دقت به ادبیات پرشماری که در توضیح پدیده قدرت وجود دارد نظر می افکنیم، به سرعت درمی یابیم موضوع قهر درست به این دلیل مورد توجه قرار نمی گیرد، زیرا همه صاحب نظران از چپ تا راست، در این مساله اتفاق نظر دارند که قدرت و قهر مفاهیم یگانه یی هستند، یا به سخن دیگر، قهر چیزی نیست جز بارزترین تجلی قدرت.»

آرنت برای استوار ساختن این ادعای خود به سخنی از «رایت میلز» صاحب نظر علوم سیاسی اشاره می کند که در آن گفته بود؛ «سیاست سراسر پیکار برای دستیابی به قدرت است و اوج قدرت نیز چیزی جز اعمال قهر نیست.» آرنت یادآور می شود این نظر «میلز» در واقع دنباله روی از «ماکس وبر» و تعریف مشهور او از دولت است که در آن گفته بود؛ «دولت یعنی مناسبات سلطه گرانه انسان ها بر انسان ها که بر ابزار مشروع (یا به ظاهر مشروع) قهرآمیز استوار است.» آرنت می افزاید در واقع ماکس وبر نیز در این زمینه، دقیقاً به تایید نظر تروتسکی پرداخته که در مذاکرات صلح برست لیتوفسک گفته بود؛ «هر دولتی بر قهر استوار است.»

به باور آرنت، این نزدیکی فکری در مورد مساله قهر شگفت انگیز است، چرا که یکی دانستن قدرت سیاسی و قهر سازمان یافته دولتی، تنها هنگامی قابل فهم است که انسان مانند کارل مارکس معتقد باشد؛ «دولت، ابزار سرکوب در دست طبقه حاکم است.» اما عجیب تر این است که این برداشت یکسان در میان بیشتر صاحب نظران غیرمارکسیست و کسانی که دولت را صرفاً نهاد روبنایی جامعه نمی دانند نیز به چشم می خورد. آرنت در این زمینه به نمونه های جالبی اشاره می کند. برای نمونه «برتراند دو ژوونل» جنگ را اقدامی می داند که «به ذات دولت مربوط است». «ماکس وبر» گامی فراتر نهاده و ادعا می کند «شاخص ویژه دولت، داشتن انحصار در اعمال قهر مشروع فیزیکی است». در اینجاست که هانا آرنت می پرسد؛ «پس آیا به این ترتیب باید پایان قهر نظامی را به منزله پایان سازمان دولتی تلقی کرد و آیا پایان یافتن منازعات نظامی میان دولت ها، به معنای پایان یافتن این دولت ها نیست؟»

زمانی ولتر در تعریف مفهوم قدرت گفته بود؛ «قدرت یعنی مجبور کردن دیگران برای انجام عملی که میل من است» و ماکس وبر این تعریف را به این صورت تکمیل کرده بود که «قدرت یعنی هر امکانی که در چارچوب یک رابطه اجتماعی بتوان اراده خود را به رغم مقاومت دیگران به کرسی نشاند» و باز ژوونل گفته بود؛ «بدون فرمان و فرمانبری، قدرت معنا ندارد.» حال به نظر هانا آرنت اگر سرشت قدرت را در تاثیرگذاری فرمان بدانیم، منطقاً باید مانند مائوتسه دونگ نتیجه بگیریم «نیرومندترین قدرت از لوله تفنگ بیرون می آید». در اینجاست که آرنت ما را در مقابل این پرسش قرار می دهد که «پس میان فرمان یک مامور پلیس و یک تبهکار مسلح، چه تفاوتی وجود دارد؟»

هانا آرنت پس از ژرفکاوی های خود در مورد پدیده های قدرت و قهر نتیجه می گیرد؛ «به نظر می رسد به رغم سطح دانش سیاسی امروزین، زبان علمی ما به تفکیک مفاهیم کلیدی میان «قدرت»، «زور»، «نیرو»، «اقتدار» و «قهر» نمی پردازد که همگی پدیده هایی کاملاً گوناگون اند.» آنچه در این زمینه مورد انتقاد هانا آرنت است، این است که این ناروشنی مفهومی، حتی در نظریه های سیاسی نیز به چشم می خورد، وگرنه اختلاط معانی و به کارگیری این مفاهیم به جای یکدیگر در زبان روزمره کار غریبی نیست.

آرنت سپس به تقسیم بندی این مفاهیم کلیدی و تبیین دقیق هر یک می پردازد. از دیدگاه او «قدرت» قابلیتی است انسانی، نه فقط برای انجام عملی، بلکه برای اتفاق میان انسان ها و اقدام مشترک آنان. بنا بر این تعریف، هیچ گاه نمی توان قدرت را متعلق به یک فرد دانست، چرا که قدرت همواره دارای سرشتی اجتماعی است و در اختیار گروهی از انسان ها است. مادامی که این گروه متحد است، قدرت آن پابرجاست. برای نمونه وقتی می گوییم فلان شخص دارای قدرت است، به این معناست که او از سوی گروهی مسوولیت یافته به نام گروه دست به اقدام بزند و بدون پشتیبانی آن گروه، قدرت وی معنا ندارد. بر این پایه، اگر در زبان محاوره از فرد یا شخصیت قدرتمند یاد کنیم، منظورمان بیشتر شخصیت زورمند است نه شخصیت دارای قدرت، زیرا «زور» به خلاف قدرت، همیشه ویژگی فردی است و آن را می توان با کیفیت مشابه در افراد یا اشیای دیگر سنجید. زور فردی را هیچ گاه یارای ایستادگی در برابر قدرت جمع نیست.

«نیرو» که آن را اغلب با زور یکسان می گیرند، از دیدگاه آرنت از ویژگی های پدیده های طبیعت (نیروی طبیعی) است.

هانا آرنت «اقتدار» را از دیدگاه معنایی، دشوارترین مفهوم ارزیابی می کند و امکان سوءاستفاده از آن را از مفاهیم دیگر بیشتر می داند. به باور او، اقتدار هم می تواند ویژگی فردی و هم ویژگی یک نهاد باشد. اقتدار فردی را برای نمونه می توان در مناسبات میان والدین و فرزندان، یا استاد و شاگرد تشخیص داد. اقتدار را به عنوان نهاد می توان در سلسله مراتب (هیرارشی) نهادهای مذهبی مانند کلیسای کاتولیک یا ساختارهای نظامی دید. مشخصه اقتدار (اتوریته)، به رسمیت شناختن بی چون و چرای آن توسط کسانی است که از آنان انتظار حرف شنوی و فرمانبری می رود. اقتدار نیازی به جبر یا اقناع ندارد. برای نمونه اگر پدری فرزند خود را تنبیه بدنی کند یا برای متقاعد کردن او تنها به استدلال متوسل شود، در هر دو صورت اعمال اتوریته نکرده است. رفتار چنین پدری در مورد نخست دیکتاتورمنشانه و در مورد دوم دموکرات منشانه است و این هر دو روش ناقض اتوریته است. به نظر آرنت، تامین و استمرار اقتدار، نیازمند احترام بی چون و چرا به یک شخص یا یک نهاد است بنابراین خطرناک ترین گونه دشمنی با اقتدار یا اتوریته، مخالفت با آن نیست، بلکه بی توجهی و عدم عنایت نسبت به آن است.

سرانجام مفهوم «قهر» است که به باور هانا آرنت، اعمال آن همواره نیازمند ابزار است. شاید بتوان نزدیک ترین مفهوم به قهر را زور نامید زیرا وسایل اعمال قهر مانند سایر ابزار در خدمت آن است که زور اعمال کننده آن را افزایش دهد و در نتیجه وسایل اعمال قهر، چیزی جز ابزاری برای اعمال زور نیست. برای نمونه یک نفر می تواند با مسلسل دستی خود، گروه نسبتاً بزرگی را در حالت آچمز نگه دارد و اگر به جای مسلسل، جنگ افزاری مهیب تر را در نظر بگیریم، می توان با اتکا به آن، هزاران انسان را مرعوب ساخت، با آنان به زبان زور سخن گفت و بدین سان اعمال قهر کرد. هانا آرنت در رساله خود پس از تبیین مفاهیم یادشده، به ژرف اندیشی در مورد مفاهیم قدرت و قهر و تفکیک دقیق میان آنها می پردازد. همانگونه که یادآوری شد، نزد اکثر نظریه پردازان سیاسی، اختلاط معانی شگفتی در مورد قدرت و قهر به چشم می خورد و اکثر آنان هم نظرند که قهر چیزی جز بارزترین تجلی قدرت نیست ولی برای هانا آرنت میان این دو مفهوم، تفاوتی ماهوی وجود دارد؛ «یکی از تعیین کننده ترین تفاوت های میان قدرت و قهر این است که قدرت همیشه وابسته به تعداد است، در حالی که قهر تا درجه معینی مستقل از تعداد عمل می کند، زیرا متکی بر ابزار است.»

آرنت یادآور می شود برای روشن تر شدن این تفاوت کافی ا ست افراطی ترین حالت هر یک از این دو مفهوم را در نظر بگیریم؛ افراطی ترین حالت قدرت را می توان در وضعیت «همه در برابر یک نفر» در نظر گرفت و افراطی ترین صورت تجلی قهر، در ترکیب «یکی در برابر همه» خود را نشان می دهد و این دومی هرگز بدون ابزار و وسایل اعمال قهر ممکن نخواهد بود. البته چنین نمونه یی بیشتر خصلت نمادین (سمبلیک) دارد و به خودی خود توضیح روشنی در مورد تفاوت ماهیت قدرت و قهر نمی دهد. هانا آرنت با بررسی رابطه میان «هدف و وسیله» بر این ناروشنی پرتو می افکند؛ «قهر دارای سرشتی ابزارمند است و مانند همه وسایل و ادوات همیشه نیازمند هدفی است که آن را هدایت و استفاده از آن را توجیه کند. و آنچه برای توجیه خود نیازمند چیز دیگری است، خصلت کاربردی دارد، اما هرگز تعیین کننده نیست.»

از این سخن آرنت می توان نتیجه گرفت که ماهیت قدرت را نمی توان با پدیده قهر توصیف کرد. قهر به خلاف قدرت، دارای سرشتی ویرانگر است نه سازنده. هدفی که با قهر قابل دسترسی است، نیازمند ابزاری است که خصلت ویرانگر، رعب آور و زورگویانه دارد. اما این امر برای قدرت صدق نمی کند. قدرت، ویژگی فردی نیست و تنها هنگامی پدید می آید که انسان ها متحد شوند. قدرت همواره نیازمند فضای صلح آمیز و اعتماد متقابل است، در حالی که جوی که با وسایل قهرآمیز ایجاد می شود، انباشته از ترس و اضطراب و بی اعتمادی ا ست. هانا آرنت این تفاوت را بدین سان جمع بندی می کند؛ «در قاموس سیاسی کافی نیست بگوییم قدرت و قهر یکی نیستند، بلکه باید گفت قدرت و قهر نقطه مقابل یکدیگرند. در جایی که یکی از این دو به طور مطلق حاکم باشد، آن دیگری حضور ندارد. قهر هنگامی در دستور کار قرار می گیرد که قدرت در خطر باشد. اگر سرنوشت قدرت را در گرو قهر بگذاریم، هدف نهایی به طور همزمان پایان کار قدرت و نابودی آن است. بنابراین حتی نمی توان ادعا کرد که نقطه مقابل قهر، عدم خشونت است و طبعاً سخن از قدرت «بدون قهر» نمی تواند معنا داشته باشد.... قهر می تواند قدرت را نابود سازد، ولی هیچ گاه قادر به ایجاد آن نخواهد بود. چیزی که از لوله تفنگ بیرون می آید، می تواند فرمانی موثر باشد که اطاعت فوری و بی چون و چرا می طلبد، اما از لوله تفنگ هرگز قدرت بیرون نخواهد آمد.»

با توجه به تاملات بالا می توان گفت قدرت در اندیشه سیاسی هانا آرنت، دارای گوهری اجتماعی است و از پیوند و اتحاد داوطلبانه نیروهای انسانی برمی خیزد. عناصر سازنده قدرت، مردم و اراده و اقدام مشترک آنان است. فرد یا حتی گروهی ناموافق و پراکنده، دارای قدرت نیستند زیرا سرچشمه پیدایش و پویش قدرت، ارتباط و مراوده آزاد انسان ها با یکدیگر و اتفاق نظر و اقدام مشترک آنان است.

افزون بر آن، هانا آرنت در اثر یادشده به توضیح یکی از ضروریات قدرت، یعنی مشروعیت آن می پردازد و می نویسد؛ «قدرت نیازی به توجیه خود ندارد، زیرا امری است فی نفسه و در ذات جوامع انسانی وجود دارد. اما قدرت نیازمند مشروعیت است. البته مشروعیت قدرت بر اهداف یا وسایلی که یک گروه اجتماعی به کار می گیرد استوار نیست، بلکه از سرچشمه قدرت که با تشکیل گروه به وجود می آید، برمی خیزد. قدرت برای مشروعیت خود به گذشته متوسل می شود، در حالی که هدفی که وسیله را توجیه می کند، امری مربوط به آینده است. قهر را می توان توجیه کرد، اما هرگز نمی توان برای آن مشروعیت قائل شد.»

هانا آرنت در بخش دیگری از رساله خود به موضوع «ازخودبیگانگی قدرت دولتی» می پردازد. به نظر او این امر هنگامی صورت می پذیرد که دولت قانونی، به مثابه نهاد اعمال اراده مردم، از جاده وظیفه اصلی خود به انحراف کشیده می شود و دولتمردان برای حفظ سیطره بی پشتوانه خود تدریجاً قهر را جانشین قدرت می سازند. آرنت می گوید؛ «آنچه به نهادها و قوانین یک کشور، قدرت می بخشد، پشتیبانی مردم است که در واقع خود نیز تداوم میثاق اولیه یی است که این نهادها و قوانین را به وجود آورده است. در یک دولت قانونی با نمایندگان پارلمانی، مردم حاکمان واقعی هستند و بر کسانی که حکومت می کنند، تسلط دارند. تمام نهادهای سیاسی که مظهر و تبلور قدرت اند، به محض اینکه پشتیبانی توده های مردم را از دست بدهند، رو به انجماد و فروپاشی می گذارند.»

به بیان دیگر هنگامی که یک نهاد اجرایی، خواه رهبری یک حزب باشد یا یک حکومت، دیگر مورد اعتماد و پشتیبانی انتخاب کنندگان خود نباشد، به طور قانونمند قدرت خود را از دست می دهد. این قدرت از دست رفته را با هیچ وسیله دیگری نمی توان جبران کرد، مگر بازگرداندن قدرت به سرچشمه اصلی آن یعنی مردم و کسب اعتماد دوباره آنان. این نیز در واقع اصل بنیادین همه نظام های دموکراتیک است؛ احیای دوباره قدرت از طریق انتخابات و رای مردم. حال به نظر هانا آرنت اگر حکومتی از این کار سر باز زند، ناچار است برای حفظ موقعیت خود به ابزار دیگری متوسل شود و در واقع قهر را جانشین قدرت از دست رفته سازد. در صورت بروز چنین امری، نخستین گام در راستای نابودی کامل قدرت برداشته می شود. گام های بعدی یعنی تحدید آزادی، پیگرد دگراندیشان و تعطیل کردن زندگی مسالمت آمیز اجتماعی، به طور گریزناپذیری در پی گام نخست برداشته خواهد شد. بدین سان کل جامعه به ورطه بحرانی ژرف کشیده می شود و جنگ تمام عیار قهر علیه قدرت و مسخ و میان تهی کردن کامل نهادهای قدرت آغاز می شود. به گفته آرنت در چنین وضعیتی؛ «می توان قهر را جانشین قدرت ساخت و حتی به پیروزی موقت رسید، اما هزینه یی که باید برای این پیروزی پرداخت، بسیار گران است چرا که در این حالت نه تنها مردم تاوان سنگینی می پردازند، بلکه حاکمان نیز این هزینه را از سرمایه معنوی قدرت خویش می پردازند و در واقع هر دو طرف بازنده اند.... آنچه از نهاد قدرت باقی خواهد ماند، چیزی نیست جز ابزار اعمال خشونت.»

هانا آرنت ژرفش روند «ازخودبیگانگی قدرت» و فرجام آن را گذار از حکومت قهر به حکومت ترور و وحشت می بیند و در توضیح آن یادآور می شود؛ «عنصر ویرانگر پیروزی قهر بر قدرت، در هیچ جا روشن تر از قلمرو حکومت ترور بروز نمی کند. البته ترور همان قهر نیست، زیرا حکومت ترور هنگامی جانشین حکومت قهر می شود که این دومی پس از نابودی همه نهادهای قدرت، کناره گیری نمی کند بلکه به عکس، کنترل مرکزی دستگاه دولتی را عهده دار می شود.»

با این حال به نظر هانا آرنت، هرگز دولتی وجود نداشته است که بتواند به طور کامل فقط بر وسایل قهر متکی باشد زیرا حتی حکومت های تام گرا (توتالیتر) که مهم ترین ابزار حکمرانی شان زندان، ترور پلیسی و شکنجه است نیز به پایه قدرتی نیازمندند که در چنین حالتی از پلیس مخفی و مزدوران خبرچین آن تشکیل می شود.

هانا آرنت زندگی انسان را تحت تاثیر رویدادهای سیاسی می داند که در کانون همه آنها قدرت سیاسی قرار دارد. از همین رو بررسی قدرت سیاسی، موضوع محوری پژوهش آرنت را می سازد. به باور او قدرت سیاسی پدیده یی است که از انسان ها و مناسبات آزادانه و داوطلبانه میان آنان سرچشمه می گیرد. مادامی که قدرت سیاسی برخاسته از اراده مردم است، زنده و پابرجاست، ولی هر آینه این قدرت بازیچه دست گروهی سرکوبگر و انحصارطلب قرار گیرد، رو به مسخ و فروپاشی می گذارد.



نوع مطلب : سیاست  اندیشه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دکتر اردشیر صالح‌پور و استاد رشته هنر شاهنامه خوانی در ایل بختیاری

نویسنده :. .
تاریخ:سه شنبه 29 بهمن 1387-02:18 ب.ظ

imageکبری قاسمی

شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری تاریخی دیرینه دارد. کسی نمی‌داند از چه زمانی آغاز شده، ولی شاهنامه و شاهنامه‌خوانی همواره جزیی از فرهنگ بختیاری بوده است.


هرگاه که ایل در هنگام کوچ در وارگه‌ای1 بارمی‌انداخت و به استراحت می‌پرداخت، هرگاه که پس از کار سخت روزانه از دام‌ها و کشت و زرع رهایی می‌یافتند، در زیر سیاه چادرها، زن و مرد دور هم جمع می‌شدند، چای می‌نوشیدند و با جان و دل گوش به صدای خوش شاهنامه‌خوان و روایت‌های حماسی، رزمی و داستان‌های مهر و مهرورزی قهرمانان شاهنامه می‌سپردند.



نسل به نسل این سنت منتقل می‌شد. آن بخش از بختیاری‌هایی که به شهرنشینی روی آوردند، به مرور این سنت را به فراموشی سپردند و تنها گاه‌به‌گاه به یاد روایت‌های پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ می‌افتادند و به یاد آن خاطرات سر تکان می‌دادند و حسرت آن سنت خوب گذشته را می‌خوردند. اما در ایل و در روستاها، بختیاری‌ها همچنان پایبند به این آیین مانده‌ و پاسدار آن بوده‌اند. در محافل خانوادگی و دوستانه هنوز دور هم جمع می‌شوند و به داستان‌های شاهنامه گوش می‌دهند.


در چند سال اخیر، توجه بختیاری‌های شهرنشین باز هم به این سنت و آیین کهن جلب شده است و در مراسم نوروزی که به دور هم جمع می‌شدند، به یاد اجدادشان، به خواندن اشعار شاهنامه می‌پرداختند. کم‌کم این آیین چنان دوباره جای خود را بین مردم و به‌خصوص نسل جوان باز کرد که دیگر نمی‌شد فقط در محافل خانوادگی آن را برگزار کرد و در چند ساله اخیر این مراسم به‌صورت عمومی در شهرهای مختلف خوزستان از جمله مسجدسلیمان و ایذه بین طوایف مختلف بختیاری به‌صورت باشکوهی برگزار می‌شود.

در یکی از روستاهای مسجدسلیمان در منطقه «گلگیر»، بنام «سی میلی»2 همه ساله جمعیت زیادی از بختیاری‌ها از طوایف، شهرستان‌ها و استان‌های مختلف گرد هم می‌آیند و مراسم شاهنامه‌خوانی را به سبکی تازه برگزار می‌کنند و بدین ترتیب این آیین کهن را گرامی می‌دارند.


در سفری که سال گذشته پس از ۱۶ سال، در نوروز ۱۳۸۶ به ایران داشتم و به شهر زادگاهم مسجدسلیمان رفتم، این شانس بزرگ نصیبم شد که در روز سوم فروردین در مراسم شاهنامه‌خوانی شرکت کنم و از نزدیک این سنت باشکوه و بجا مانده از سده‌های پیشین را ببینم، به نقالی‌های مختلف شاهنامه و نوای زیبای ساز و دهل بختیاری گوش دهم و با صدای ساز و دهل، پابه‌پای هزاران زن و مرد دیگر، دستمال در دست به رقص و پایکوبی بپردازم. نتیجه این سفر تعدادی عکس و فیلم است که بدون آمادگی قبلی و با امکانات ابتدایی که در اختیار داشتم تهیه کرده‌ام تا در اختیارسایر هموطنان قرار دهم.
در هنگام و پس از مراسم، همراه با شور و احساس غروری که داشتم، مدام این پرسش‌ها در ذهنم می‌چرخید که چه عاملی سبب این بازگشت به اصل و یا هویت خویش شده است؟ از چه زمانی بختیاری‌ها شاهنامه‌خوانی داشته‌اند؟ شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری کهن چگونه بوده است؟
فکر کردم که پاسخ این پرسش‌ها را در گفت‌وگویی با دکتر اردشیرصالح‌پور، استاد رشته هنر و مدیر جشنواره تئاتر که خود از تلاش‌گران این حرکت فرهنگی و یکی از سخنرانان مراسم بود، بیابم.

image

تاریخچه شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری

ایل بختیاری یکی از ایلات کهن و اصیل ایران زمین است که به اقتضای روحیات سلحشوری و جنگاوری و آرمان‌خواهی‌اش، از دیرباز با شاهنامه واساساً مقوله حماسه، انس و الفتی ازلی داشته است. در واقع در هر سیاه چادری شما به نوعی شاهنامه را پیدا می‌کنید.
این سنت گویا در ایل ما رسم بوده که مادران در خورجین جهیز دختران، شاهنامه را نیز به ودیعت می‌گذاشته‌اند. این رسم فرهنگ ماست و امیدواریم این سنت که بار دیگر در جهیز دختران ما برای تداوم فرهنگ ادامه پیدا کند.
شاهنامه‌خوانی، اگرچه در حوزه فرارود است و فرارود به لحاظ جغرافیایی در خراسان بزرگ و ماوراء‌النهر، اما شگفتا که این حماسه در ایل بختیاری و در فرهنگ زاگرس، خصوصاً زاگرس میانی، منزلت و اهمیت بسیاری دارد و همواره صدای شاهنامه‌خوانان که مبتنی بر غرور و حماسه و بالندگی است از سیاه چادرها برمی‌آید.


به دو مورد تاریخی هم اشاره کنم. در هنگام فتح قندهار توسط سپاهیان بختیاری در زمان افشاریه، هنگامی‌که نادر در خواب بود، بختیاری‌ها صبحگاهان حمله کردند و با شاهنامه و هلهله و گاله قلعه قندهار را فتح کردند و نیز در خاطرات مشروطه و یادداشت‌های تاریخی آمده، هنگامی‌که اصفهان را فتح می‌کنند و به سمت تهران می‌آیند، این‌ها شاهنامه می‌خوانده‌اند. شاهنامه همواره بالندگی و غرور و عزت و افتخار را در بختیاری و گمان می‌کنم در هر ایرانی بیدار می‌کند.
اساسا باید گفت زمینه حماسه‌ها به شکلی نیست که تاریخ دقیقی برایش تعین شود. سنت‌ها اصولا پیرو نیازها، روحیات و خلقیات یک جامعه و آحاد یک ملت به‌وجود می‌آیند. اگرچه شاهنامه در قرن سه و چهار توسط حکیم فرزانه طوس، فردوسی تدوین، گردآوری و در واقع بازآفرینی شده، این به منزله آن نیست که ایرانی‌ها فقط از هزار سال پیش فرهنگ حماسی و شاهنامه داشته‌اند، بلکه خود فردوسی نیز اشاره دارد که: «به گفتاردهگان کنون داستان، به پیوندم ازگفته‌ی باستان.» بنابراین به‌نظر می‌آید که فرهنگ اعصار کهن پهلوانی که بعضی مورخین هم اشاره می‌کنند که گویا فرهنگ دوره اشکانی است،‌ در شاهنامه متجلی شده است.


اما اساسا فرم و شکل خوانش طبیعتا باید با نحوه اوزان هجایی و بعد موسیقی قوافی، اشعار هیروئیک و یا پهلوانی هماهنگ باشد. وزنی که فردوسی انتخاب کرده، یعنی این بحر «فعولن فعولن فعولن فعول» نوعی ضرباهنگ بیدارکننده و ریتم کوبنده دارد که خیلی با روحیات و خلقیات بختیاری‌ها هماهنگ است که قومی بوده‌اند که همواره در کوهستان‌ها زندگی می‌کرده‌اند و همواره در جنگ‌ها بوده‌اند و همواره جزء کسانی بوده‌اند که از فرهنگ و کیان و مام میهن ایران دفاع کرده‌اند.
آنها تنها قومی هستند که شاید هیچ‌گونه تعلقات فرامرزی هرگز نداشته‌اند و همواره برای ایران و برای ایران‌زمین زندگی کرده‌ و جان‌فشانی کرده‌اند. در نتیجه این سنت در این قوم تداوم پیدا کرده و نسل به نسل و سینه به سینه و روایت به روایت از پدران به فرزندان تداوم پیدا کرده و قومی است که من از دوران کودکی به یاد دارم، همواره مجلس شاهنامه‌خوانی یکی از سنت‌های آن بوده است.
در سوگواری‌ها خصوصا مردان هرگز این سوگینه‌هایی که اخیرا در مراسم سوگواری خوانده می‌شود که در واقع گاگریوهائی3 هستند که به نوعی سوگینه‌خوانی کهن است، نمی‌خواندند. این را زنان می‌سرودند و می‌خواندند و مردان در سوگ بزرگ‌مردان، شهیدان، قهرمانان و پهلوانان در واقع شاهنامه می‌خوانده‌اند.


مثلا سوگ سیاوش را می‌خوانده‌اند یا سوگ اسفندیار یا ایرج را. بنابراین این روحیه و این لحن و خوانش در فرهنگ حماسه و بختیاری یکی از سنت‌های دیرین و رایج است که همواره بر این اصل استوار بوده که «هر آن‌کس که شهنامه‌خوانی کند، چه مرد و چه زن پهلوانی کند».

اشعار نظامی در خسرو شیرین خصوصا، شکل بزمی دارد و گونه‌ای از ادبیات لیریک یا ادبیات غنایی در فرهنگ ایرانی است که بختیاری‌ها هم از آن بهره می‌برند. اما در بعد حماسی و یا اپیک‌اش همین شاهنامه است. ما هم مردان بزم داشته‌ایم و هم مردان رزم.
خوشبختانه این جریان اخیرا دوباره توسط نسل جوان دارد احیا می‌شود و تداوم پیدا می‌کند. در روح و فرهنگ ایرانی هرگز شاهنامه نخواهد مرد. بقول حکیم فرزانه طوس، کاخی را برآورده است که از باد و باران نبیند گزند.
بنا کردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نبیند گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
حقیقتا این بنا و این شکلی که فردوسی در شاهنامه ایجاد کرده است، برای همیشه با هویت و با کارنامه فرهنگ ایرانی چنان آمیخته که تا ایران زنده است شاهنامه نیز زنده خواهد بود. شاهنامه مقوم فرهنگ ایرانی است. این سنت در ایل ما و در فرهنگ ایران زمین و اقوام مختلف، خصوصا در اقوام زاگرس‌نشین، مثل کردها، لرها و لک‌ها در شکل‌های مختلف بوده است. در آذری‌ها هم شاهنامه را داریم ولی در اقوام زاگرس‌نشین این سنت تداوم بیشتری داشته است.
به هرحال در زمینه‌ی موسیقی که بخشی از هویت و نشانه‌های هر قوم به‌شمار می‌رود، باید به این نکته اشاره کنم که ما بخشی از هویت خودمان را در این الحان و اوزان موسیقایی می‌یابیم.
این سنت خوشبختانه در این شرایطی که نسل جوان ما تا اندازه‌ای هویت حقیقی‌اش به مخاطره افتاده و کمتر به سراغ اصالت‌ها می‌رود، ضرورت‌اش دو چندان شده است. باید تلاش بیشتری شود تا ما با شناسنامه و هویت فرهنگی خودمان به دهکده جهانی وارد شویم. هیچ منافاتی ندارد که ما از این سبقه و سابقه و رنگ و بوی خودمان، علی‌رغم احترامی که به همه ارزش‌های فرهنگ جهانی و جغرافیای جهان و افکار آزاد جهان داریم، استفاده کنیم.
به قول جواهر لعل نهرو، برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما این تعاریف را نشناختیم و نمی‌دانیم. اینها ماحصل تجربه ذائقه، تفکر و نگره و هستی‌شناسی ایرانی ماست که بخش عمده‌اش در شاهنامه هست. نه تنها حماسه، بلکه شاهنامه منظر حکمت و تعلیم و تربیت و دین و آیین و رفتار و سلوک و هنجارهاست.


حقیقتا شاهنامه یک اثر گران سنگی است سرشار از جنبه‌های مختلف، داستان‌های حماسی، داستان‌های عاشقانه وداستان‌های پهلوانی، یاس و امید و... همه این جنبه‌ها در شاهنامه مستتر است.
با این اوصاف که هم اکنون موسیقی‌های متنوعی دارد ذهن موسیقی ایرانی را خدشه‌دار می‌کند، شاهنامه‌خوانی یکی از گونه‌هایی است که خوشبختانه اخیرا با اقبال جوانان و اقبال مردم روبه‌رو شده و قوم بختیاری به دلیل آن سبقه و سابقه‌اش، دارد اینکار را تداوم می‌بخشد.
اما در خصوص شاهنامه‌خوانی در سی میلی، شهری که در سی مایلی شهر مسجدسلیمان، یکی از شهرهای بختیاری نشین، این سنت خوشبختانه در حال حاضر به اهتمام مردان و فرهیختگان این قوم دارد تداوم پیدا می‌کند. در دوره‌های خیلی پیش این یک سنت خانوادگی بوده و معمولا در نوروز که مردان و زنان در کنار یکدیگر می‌نشستند، شاهنامه می‌خواندند. این سنت خوشبختانه امروزه از محفل خانوادگی به یک محفل عمومی تبدیل شده و مشاهده می‌کنید که حداقل چهار تا پنج هزار نفر از علاقمندان و شیفتگان فرهنگ ایران زمین، خصوصا جوانان و زنان و مردان بختیاری، گرد هم می‌آیند و شاهنامه می‌خوانند.
برای من هم خیلی جالب بود که امسال بر سر در هر خانه‌ای در سی میلی یک پلاکاردی پارچه‌ای نوشته شده بود و گویا هر خانه‌ای ملزم شده بود که دو بیت از اشعار فردوسی را بر سر در خانه‌شان حک بکنند. این رویکرد اصیل فرهنگی، گامی است در جهت تقویت بن‌مایه‌های فرهنگ اساطیری، فرهنگ ایران زمین و خصوصا شاهنامه که اثری است که بخشی از مواریث و معاریف ملی و دینی و آئینی و فرهنگی و تاریخی ما را در برمی‌گیرد.
تفاوت بین سبک شاهنامه‌خوانی در بختیاری و سایر نقاط ایران

موسیقی اساسا عنصر و مقوله‌ای است که بشدت تحت تاثیر اکولوژی دیار و اقلیم‌های مختلف است و ذائقه‌، اقوام، لهجه، انواع سازها و عوامل عدیده‌ای در این امر موثرند که طبیعتا موسیقی اقلیم‌های مختلف ایران با هم تفاوت داشته باشند.
بنابراین شاهنامه نیز اگرچه عنصر واحدی است و یک منبعی به نام شاهنامه فردوسی وجود دارد، اما طبیعتا در خوانش‌شان بعضی از ابیات گاهی پس و پیش می‌شوند، قوافی (قافیه‌ها) هم گاهی به هم می‌خورد، اگر هم به هم نخورد و رعایت شود، نحوه خواندن، لحن خوانش و اوزان خوانش کاملا بر حسب ذائقه و موسیقی جاری هر قوم تغییر می‌کند.
خوشبختانه من توفیق این را داشته‌ام که به‌دلیل تعلق خاطری که به فرهنگ ایران زمین دارم و پژوهش‌های بسیاری که در این زمینه کرده‌ام با شاهنامه‌خوانی اقوام مختلف ایرانی، از جمله اقوام زاگرس‌نشین برخورد داشته باشم.
این جمله را از خودم نقل نمی‌کنم، بلکه از اساتید فرزانه‌ای که نام‌آوران حوزه ادب فارسی هستند و به شاهنامه کاملا اشراف دارند، می‌آورم که به اقرار آنها نحوه خوانش شاهنامه بختیاری با همین لحنی که می‌خوانند یکی از اصیل‌ترین و دقیق‌ترین شکل خوانشی است که از دوره‌های کهن برای ما باقی مانده است. دلیلی هم براین امر وجود دارد، چرا که بختیاری‌ها قومی هستند که به لحاظ جغرافیایی در کوهستان‌های صعب‌العبور زندگی کرده‌اند و اقوام مهاجر کمتر توانسته‌اند به آنها دسترسی پیدا کنند. زندگی کوچ نشینی نیزکمک کرده است که اینها وارگه به وارگه این سنت و آیین و موسیقی را درخورجین‌شان به همراه ببرند و در یاد و سینه‌هایشان داشته باشند.
بنابراین نه تنها در لحن و خوانش شاهنامه، بلکه در ابعاد مردم‌شناسی دیگر مراسم موسیقی، آیین‌های نمایشی و حتی نیایشی که در سطوح مختلف سنتی و آیینی موجود است، به گمان من بختیاری‌ها یکی از دست نخورده‌ترین اقوام ایرانی هستند زیرا که در صحراها و دشت‌های مرکزی نبودند، در مرزها نبودند و کمتر مورد تهاجم بیگانگان قرار گرفته‌اند و به اقرار همان اساتید عرض می‌کنم این لحن شاهنامه‌خوانی شان لحن بسیار خوبی است.


تقریبا دو نوع لحن را در شاهنامه‌خوانی بختیاری می‌توان نام برد؛ یکی حماسه‌خوانی است که با لحن کوبشی و سنگین و سخت است که معمولا مردان در مجلس می‌خوانند و همواره هم شاهنامه را به دلیل آن روحیه پهلوانی اجرا می‌کنند و بخش دیگر آن نازک‌خوانی است که لحن مترنم و لطیف‌تری است که بخش‌های مثلا بیژن و منیژه و زال و رودابه است که البته من کم‌تر دیده‌ام. اما همیشه در ایقائات موسیقی بختیاری به نوعی «ای داد، ای داد، ای بیداد» را خوانندگان شاهنامه ملحوظ می‌کنند که به‌نظر می‌آید حسرت بیداد و داد است که از دست رفته، همواره با یک حالت حسرت می‌خوانند و بسیار هم کوبشی و چکشی است.
دقیقا رسم و آیین شاهنامه‌خوانی در بختیاری به این گونه بوده است که در مجلس و یا در یک ده و آبادی، مردان بر یک سکو می‌نشسته‌اند و چند متکا یا بالش‌های گرد کنارشان می‌گذاشتند. هنگامی که شاهنامه باز می‌‌شد، مردان هنگام خواندن شاهنامه، بر اثر غرور مستتر در فرهنگ شاهنامه مثلا «رستم و اشکبوس» و «ایران و توران» آنچنان دچار غرور می‌شدند و این انرژی در درون آنها متراکم می‌شد که آنها با این گرزها بر آن متکاها می‌زدند که پرها به هوا انباشته می‌شدند و پراکنده می‌شد و یک فضایی ایجاد می‌شد و به نوعی یک فراافکنی از این انرژی متراکمی که براثر خوانش اصوات شاهنامه در ذهن خواننده و حتی شنونده ایجاد می‌شد. این به لحاظ دراماتیکی جزو ملزومات مجلس شاهنامه‌خوانی بختیاری بود.

داشتیم آدم‌های مختلفی، پیرمردهای مختلفی که در جشنواره طوس نیز شرکت کرده بودند. البته نسل شاهنامه‌خوان بختیاری بسیاری‌شان از دست رفته است. به ندرت دیگر پیرمردهایی را در روستاها و نواحی بختیاری پیدا می‌کنیم که اینها را به یاد داشته باشند. این حرکات، حتی این توجه و لطفی که برنامه شما نشان داده می‌تواند به اعتبار بخشی این سنت ایلی کمک بکند و امیدوارم زمینه‌ای بشود که این سنتی که در فرهنگ بختیاری ریشه‌دار و کهن و ارزشمند است، دوباره تکرار شود و جوانان ایرانی و جوانان بختیاری بار دیگر یکی از الحان موسیقی خودش را که مبتنی بر غرور و بالندگی و آزادگی است، بازیابد.
برای اولین بار یک نقال زن، گردآفرید، برنامه اجرا می‌کرد

زنان بختیاری شیرزنانی هستند که دست کمی از مردان ندارند. نه تنها که «نشینند و زایند شیران نر»، بلکه در عرصه حماسه ما شاهد زنان پهلوانی هستیم از جمله «گردآفرید» و همه زنان شاهنامه که اصلا مقوله ویژه‌ای است. زنان شاهنامه هر یک منزلتی دارند.
این سنت خوشبختانه در فرهنگ بختیاری بوده یعنی ما زنانی را داشتیم در بختیاری که کدخدا بوده‌اند. در دوران کودکی خود من بیاد دارم در یک روستای «شیوند» که در زاگرس میانی است، در شمال شرقی خوزستان، در نواحی «ایذه» و «دهدز»، یک زن کدخدا بود. یعنی بحث شایسته‌سالاری، بزرگی، تدبیر، تدبر و مدیریت است، نه بحث جنسیت. یعنی درست زمانی که اقوام دیگر شاید زنان را زنده به گور می‌کردند.
ما در شاهنامه هم داریم که «آذرمیدخت» و «پوراندخت» چنان به منصب شاهی می‌رسیدند که منزلت والایی داشتند. بنابراین زنان دست کمی از مردان نداشتند. این سنت شاهنامه‌خوانی هم در میان زنان بختیاری بوده است. یعنی زنانی بوده‌اند که شاهنامه را به خوبی از بر بوده‌اند و می‌خوانده‌اند و در ایل راه‌ها و کوچ راه‌ها شاهنامه را می‌خوانده‌اند. این سنت غریبی نیست.
البته شکل جدیدی که دارد اجرا می‌شود، شکل تازه‌ای است. برای ما هم جالب است. باید تلاش کرد که برای نقل و روایت و شاهنامه‌خوانی با رنگ و سابقه‌ای که در ایل بختیاری دارد اعتبار بیشتری قائل شد. زنان نیز باید به نقل و روایت و حماسه و حماسه‌خوانی را همت کنند چرا که این الحان نوعی القاء فرهنگی است و مادران فرهنگ‌ساز اند. مادری که شاهنامه می‌داند، داستان شاهنامه را در خوانش‌اش، در لالایی‌هایش، آن رنج مادرانه را، آن حکمت مادرانه را که منبعث از فرهنگ شاهنامه است به کودکش انتقال می‌دهد.


به همین دلیل است که نام بسیاری از بختیاری‌ها، به‌خصوص مردان بختیاری از شاهنامه گرفته شده است. شاید بخش عمده‌ای از شمار اینها به دلیل همان زنان و مادران فرهنگ‌ساز بوده است. اصلا خانواده‌ها با شاهنامه آشنا بوده‌اند. تهماسب، لهراسب، گشتاسب، سیاوش، فریبرز، کیکاووس اسامی متداول در فرهنگ بختیاری هستند.
شاید جالب باشد که بدانید که منی که بیست ساله در تهران زندگی می‌کنم و زندگی روشنفکری را در کنار تعلقات سنتی‌ام حفظ کرده‌ام وقتی که پسرم به دنیا آمد، مادرم که در خانه بود توصیه‌ای به من داشت که در فرهنگ خانواده ما همیشه شاهنامه بوده است. حتما نام پسرت را باید یک نام از شاهنامه انتخاب کنی و من هم با احترام نام یکی از زیباترین شخصیت‌های شاهنامه را که مظهر پاکی، آزادگی، شجاعت و مهر است به نام سیاوش، بر فرزندم نهادم.
حتی من که از زندگی ایلی نیز گسسته شده‌ام و در جغرافیای تهران بزرگ زندگی می‌کنم این تعلقات را حس می‌کنم که همچنان ریشه‌اش در همان دورانی است که مادرم در خانواده‌اش می‌دیده که پدرش شاهنامه می‌خوانده و می‌دیده که شاهنامه منزلتی داشته است. این سنت و این تداوم به گمان من اگر چه کمرنگ شده ولی شعله و لهیب‌اش به خاموشی و فراموشی ننشسته است.






نوع مطلب : ادبیات و هنر 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :20
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...